میرزا دارای دو خواهر و دو برادر، یکی بزرگ‌تر از خود بنام محمّدعلی و دیگری کوچک‌تر بنام رحیم، بود، که هر دو نفر بعد از میرزا وفات یافته اند. او مردی خوش هیکل، قوی بنیه، زاغ چشم و دارای سیمائی متبسم و بازوانی ورزیده بود. طرفداران او می گویند از نظر اجتماعی مردی با ادب، متواضع، خوش برخورد، مومن به اصول اخلاقی، آدمی صریح اللهجه و طرفدار عدل و آزادی، حامی مظلومان و اهل ورزش بود و از مصرف مشروبات الکلی و دخانیات خودداری می کرد. میرزا در سنین آخر عمرش همسری برگزید.

آغاز مبارزه

میرزا در واقعه مشروطیت به انقلابیون پیوست و در فتح قزوین شرکت نمود. او بانی جنبش جنگل بود که بتاریخ ۱۲۹۳ ه.ش. شروع به مبارزه مسلحانه بر ضد ارتش خارجی داخل خاک ایران و بریگاد قزاق، که زیر دست افسران روسی تعلیم و تربیت شده بودند، زد. تعداد زیادی از انقلابیون جنگل هم در درگیریهای مسلحانه با لشکران انگلیس، روسیه و ارتش سلطنتی قاجار کشته شدند.

جنگلی ها هدف خود را "اخراج نیروهای بیگانه، رفع بی عدالتی، مبارزه با خودکامگی و استبداد و برقراری دولتی مردمی" اعلام می کردند. در همین راستا در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۲۹۹ هجری شمسی قوای جنگل با انتشار بیانیه‌ای تشکیل کمیته انقلاب سرخ ایران و الغاء اصول سلطنت و تأسیس حکومت جمهوری را اعلام نمودند و یکروز بعد کمیته انقلاب هیئت دولت جمهوری را معرفی کرده، که میرزا عنوان سرکمیسر و کمیسر جنگ را داشت. امّا هنوز دولت تازه انقلابی سامان نگرفته بود که با حمایت بلشویک‌های روس اغتشاش انقلابیهای سرخ طرفدار شوروی آغاز گردید که نهایت جمعه ۱۸ تیر ۱۲۹۹ میرزا به عنوان اعتراض از رشت به فومن رفت و قبل از حرکت دو نفر نماینده با نامه مفصلی برای لنین به مسکو فرستاد که در آن ذکر شده بود: "در موقع، خود به نمایندگان روسیه اظهار کردم که ملّت ایران حاضر نیست پروگرام بلشویکها را قبول کند".

کودتای سیاه

بتاریخ شنبه ۹ مرداد ۱۲۹۹ طرفداران شوروی با رهبری و حمایت فرمانده قوای مسلح شوروی و مدیر بخش سیاسی و امنیت نظامی آن در رشت بر ضدّ میرزا کودتا کردند. همه طرفداران میرزا را هرکه و هرجا بود دستگیر و بازداشت کردند. آنها دولت جدیدی اعلام که احسان اله خان سرکمیسر و کمیسر خارجه و (سید جعفر جوادزاده) سید جعفر پیشه‌وری معروف کمیسر داخله شد.اختلافات، بگیر و ببندها بالا گرفت و قوای جنگل تضعیف گردید. به فرمان احمدشاه قاجار قوای دولتی بریگاد قزاق به سرکردگی سردار سپه برای سرکوبی قوای سرخ وارد رشت گردید که چندین برخورد جنگی بین دو قوا بوجود آمد که گاه نیروهای دولتی پیشروی و گاه عقب نشینی می‌کردند. در نهایت با مذاکرات پشت پرده قوای سرخ خاک رشت و انزلی را ترک نمودند. لازم به ذکر است در این جنگ‌ها میرزا با قوای خود در فومن بود که بی طرف مانده و در فکر تجدید قوا بود.

قزاق‌ها که بسرکردگی سردارسپه سعی به مذاکره با میرزا، قانع نمودن او که به مرکز بیاید و نیایت استقلال طلبان خود را از مرکز شروع نماید. بنا به دلایل عدیدی مذاکرات به شکست انجامید. یکی از این دلایل این بود که تعدادی از جنگلی‌ها بمانند دکتر حشمت و یارانش قبلاً گول قول و فعل‌های سردارسپه را خورده تسلیم و به دار آویخته شده بودند.

در نهایت قوای قزاق از فرصت استفاده و طی شبیخونهای فراوانی، نیروهای جنگل را وادار به عقب نشینی نمودند و بعضی از سران تسلیم یا کشته شدند. میرزا باتّفاق تنها یار وفادارش، گائوک آلمانی معروف به هوشنگ، که همیشه از میرزا حمایت می‌کرد، به کوهای خلخال زدند ولی دچار بوران و طوفان گردیدند و سرانجام زیر ضربات خرد کننده سرما و برف بتاریخ ۱۱ آذر ۱۳۰۰، به لقاء الهی شتافت.

کرم نام کرد (مکاری) که از خلخال عازم گیلان بود این دو موجود را در میان برفها دید و شناخت. بسیار ناراحت شد از اینکه تنها است و یاوری که بتواند به وظائف انسانی عمل نماید، ندارد. بااینحال سعی نمود با دادن ماساژ و خوراندن سنجد آنان به حال آورد ولی بی نتیجه و بی حاصل بسرعت بسوی آبادی و خانقاه شتافت و از مردم کمک خواست. اهالی که مرید میرزا بودند بسرعت به محل رسیدند و تن یخ زده هردو را به قریه آوردند ولی مرغ روحشان پرواز نموده بود.

خبر فوت میرزا که دوستان را متأثر و دشمنان را شاد نمود، بسرعت همه جا پیچید و از جمله بگوش محمّدخان سالارشجاع برادر امیر مقتدر طالش که از بدخواهان میرزا بود، رسید. نامبرده با عدّه‌ای تفگچی به خانقاه رفت و اهالی را از دفن اجساد مانع کرد. سپس بمنظور انتقامجوئی و کینه دیرینه که با جنگلیها داشت دستور داد یکی از طالش‌های همراه وی سر یخ زده میرزا را از بدنش جدا کند. رضا استکانی مزدور او سر از تن این مبارز وطن، استقلال و آزادی جدا و تحویل خان داد. نامبرده سر را ابتدا نزد برادرش امیر مقتدر بماسال و سپس فاتحانه به رشت برد و تسلیم فرماندهان نظامی کرد.

در کاوشی که از جیب‌های میرزا نمودند تنها یک سکه نقره یک ریالی یافتند و بعد فاتحانه سر این سردار رشید را در مجاورت سربازخانه رشت، آنجا که معروف به انبار نفت نوبل است، مدّتها در معرض تماشا مردم قرار داده. سپس خالو قربان معروف که از یاران سابق میرزا بود و خودش را به سردار سپه فروخته و درجه سرهنگی گرفته بود، سر میرزا را به تهران و تسلیم سردارسپه نمود.

سر میرزا به دستور سردارسپه در گورستان حسن آباد دفن کردند. بعد یکی از یاران قدیمی میرزا بنام کاس آقا حسام سر میرزا را محرمانه از گورکن تحویل و به رشت برده و در محلّی موسوم به سلیمان داراب بخاک سپرد. در شهریور ۱۳۲۰ و فرار رضاشاه آزادیخواهان گیلان قصد داشتند جسد میرزا (تن بی سر) را با تشریفات شایسته از خانقاه طالش به رشت حمل کنند ولی ماموران جلوگیری کردند. در نتیجه به جهت پیشگیری از برخورد، جسد میرزا را بطور عادی به رشت حمل و در جوار سر دفن کردند .

 

نهضت جنگل در یک نگاه

اوضاع کشور در آن زمان چه از نظر اداري و اجتماعي و چه از لحاظ اقتصادي و سياسي مغشوش و درهم ريخته بود و مايه تأسف و تأثر همگان. هيئت حاکمه، مردم مفلوک و آواره و بي تکليف و بي خانمان را به حال خود رها کرده بود و از اين روي، طوفاني از خشم در دل سوخته مردم موج مي زد. در چنين اوضاع و احوالي بود که ميرزا مقدمات حرکت جنگل را فراهم ديد تا کشتي طوفان زده اين کشور آشفته را به ساحل نجات برساند و به همين منظور به رشت بازگشت و همزمان با يورش استبداد به آزاديخواهان، عده اي از آزادگان را در رشت با خود همراه ساخت، گروه «مجمع روحانيون« را تشکيل داد و ضمن تهيه چند قبضه اسلحه، فنون جنگي و نظامي را به ياران خود آموخت. سپس و به دنبال اين اقدام با عده اي از اسراي آزاديخواه و مترقي وابسته به«اتحاد اسلام« در تهران تماس گرفت و به گفت وگو پرداخت.

 «اتحاد اسلام« به وسيله عده اي از بزرگان مذهبي چون سيد جمال الدين اسدآبادي، سيد عبدالرحمن کواکبي، سيد محمد عبده به وجود آمده بود و عده اي از روحانيون و رجال شهير ايران نيز عضويت آن را قبول کرده بودند. در اين گفت وگوها عده اي معتقد به اتخاذ روش ملايمي بودند و گروهي اقدامات حاد و مقاومت مسلحانه را تجويز مي کردند. نتيجه مذاکرات اين شد که اگر کانون ثابتي عليه بيدادگريها و تجاوزات بيگانگان به وجود آيد، سبب خواهد شد که متجاوزين سر جاي خود بنشينند. شهيد ميرزا کوچک در راه تحقق اين نيت داوطلب گرديد و همراه يکي از مجاهدين دوره مشروطه، يعني ميرزا علي خان ديوسالار، به مازنداران رهسپار شد. نظر ميرزا علي خان ديوسالار اين بود که در جنگلهاي انبوه مازندران بهتر و سريع تر مي توان به تهيه مقدمات اين امر پرداخت، لکن به نظر مي رسيد که ميرزا با اين امر موافقت نداشت و جنگلهاي گيلان را براي اقدامات خود مناسب مي دانست، از اين رو از ديوسالار جدا شد و سفر انفراديش را به سوي لاهيجان آغاز کرد و با دکتر حشمت که در آن شهر طبابت مي کرد، ملاقات و مقدمات حرکت انقلابي جنگل را پي ريزي کرد.

نخستين حرکت ميرزا پيش از قيام جنگل، حمايت از متسضعفين لشت نشا بود که عليه استبداد برخاسته بودند. سپس با آزاديخواهاني متعهد چون شهيد مدرس و ستارخان همکاري نزديکي را آغاز کرد و در فتح قزوين، دلاوريها از خود نشان داد و به قصد سد کردن حملات ايل شاهسون در اردبيل، به ياري ستارخان شتافت. از اقدامات مهم و ارزشمند ديگر ميرزا، خلع سلاح افراد پيچراخوف روسي بود. سلاحهاي به غنيمت گرفته شده، در اختيار مبارزان جنگل قرار گرفت و نيز از چپاول منطقه توسط اين افراد جلوگيري به عمل آمد.

ميرزا با آنکه در تهران با مشروطه خواهان متعهد همگام بود، لکن هرگز کار دولتي نپذيرفت و پس از آنکه قيام مشروطه توسط ليبرالها به انحراف و شکست انجاميد، به رشت بازگشت. نخست درصدد برآمد از افراد متنفذ محلي که انديشه هاي مساعد داشتند، کمک بگيرد، ولي خيلي زود پي برد که صاحبان ملک و ثروت اگرچه خيرانديش باشند، بيشتر مي پسندند، بي معارض و بي رنج و به دور از دردسر از جنجال فاصله بگيرند، از اين روي از اين قبيل اقدامات منصرف شد و ضمن صلاح انديشي با ياران نزديکش، قرار شد خود به تنهايي به جنگل و «خراط محله« تولم برود و دوستانش از حيث سلاح و نيروي انساني وي را ياري کنند. جنگليها، پس از مبارزاتي که شرح آن در حوصله اين مختصر نيست، در سال 1330 هجري قمري در گيلان، حکومت جمهوري اعلام کردند که اساس آن بر حفظ موازين و اجراي قوانين عاليه اسلام و لغو کليه قراردادهاي ظالمانه و نابرابر، حفظ آزاديهاي فردي و اجتماعي بود. قيام جنگل هفت سال طول کشيد و سرانجام با توطئه هاي قدرتهاي استکباري و عوامل داخلي آنها به شکست ظاهري انجاميد.

 

از انقلاب جنگل تا انقلاب اسلامی

بررسي قيام جنگل و جنايتهايي که منجر به اين قيام شد، به سبب ديدگاههاي مشترک اين قيام با انقلاب اسلامي، سخت ضروري است.

در قيام جنگل سه مسئله شايان توجه وجود دارد، نخست پايگاه سازش ناپذير ميرزا و ديگري خيانت حکومت به اصطلاح انقلابي سوسياليستي شوروي و عُمال داخليش، يعني کمونيستهاي ايران به قيام جنگل و توطئه و سازش شرق و غرب در شکست دادن انقلاب جنگل و سوم نفوذيهاي چپ نما از جمله خالو قربان و احسان الله خان.

ميرزا دست پرورده مکتب تشيع بود.و با روحيه کفرستيز نشأت گرفته از مکتب، در برابر دو ابرقدرت بزرگ استکباري آن زمان، يعني کفتار پير انگليس و حکومت نوپاي معامله گر شوروي که هر يک سعي داشتند از نمد جنگل، کلاهي براي خود بسازند، حسين وار به مقاومت برخاست و تن به سازش در نداد که در اين مجال اندک به نمونه هايي از آنها اشاره مي کنيم:

«وثوق الدوله»، نوکر انگلستان، عده اي را از سوي خود به جنگل گسيل مي دارد و به ميرزا پيشنهاد مي کند که در صورت سازش با او و انگليسيها فرمانفرمايي گيلان و سواحل بحر خزر را به او واگذار خواهد کرد. پاسخي که ميرزا به وثوق الدوله مي دهد، چنين است: «من با دولتهاي دست نشانده اجنبي کار نخواهم کرد.»

 

پاسخ دندان شکن به دشمن

و آنگاه که رتمستر کيکاچتيکوف، رئيس بريگارد قزاق تهران، درصدد تهديد و تطميع ميرزا برمي آيد و طي نامه اي به او مي نويسد: «از آنجايي که دولت عليه ايران شخص مرا جهت قلع و قمع ريشه فساد جنگل تعيين فرموده و اين مسئله قطعي است و از کساني که با شما همراهي مي کنند، اطلاع کامل داريم، به جزاي خود نخواهند رسيد، به جنابعالي که سردسته اين جماعت هستيد اعلام مي شود ريشه و مبداء فساد را از صفحه گيلان کنده و مضمحل خواهيم نمود... لذا با همان اطمينان و قول شرف نظامي قسم است چنانچه به اردوي قزاق ايران و به من پناهنده شوي و حرف مرا بپذيري، قول مي دهم که وسايلي فراهم دارم که بقيه عمر خود را با همان احترام و با مشاغلي عالي به آسودگي زندگي نمايي...»

ميرزا، اين حماسه ايمان و مقاومت، چنين دندان شکن پاسخ مي دهد:

«دير آمدي اي نگار مست! از صدر تا ذيل مرقومه 21 شهر جاري را با ديده دقت ديدم. بنده به کلمات عقل فريبانه اعضاء و اتباع اين دولت که منفور ملتند فريفته نخواهم شد. از اين بيشتر، نمايندگان دولت انگليس با وعده هايي که به سايرين دادند و يکبارگي قباله مالکيت ايران را گرفتند، تکليفم کردند تسليم نشوم. مرا تهديد و تطميع، از وصول به معشوق و مقصودم باز نخواهد داشت. وجدانم به من امر مي کند در استخلاص مولد و موطنم که در کف اجنبي است کوشش کنم. شما مي فرماييد نظام نظر به حق يا باطل ندارد و مدعيان ملت را هر که و هر چه هست بايد قلع و قمع نمود تا داراي منصب و مقام گردند. بنده عرض مي کنم تاريخ عالم به ما اجازه مي دهد هر دولتي که نتوانست مملکت را از سلطه اقتدار دشمنان خارجي نجات دهد، وظيفه ملت است که براي خلاصي وطن قيام کند، اما کابينه حاضر مي گويد من محض استفاده شخصي بايد مملکت را در بازار لندن به ثمن بخس بفروشم. در قانون اسلام مدون است که وقتي کفار به ممالک اسلامي مسلط شدند، مسلمين بايد به مدافعه برخيزند، ولي دولت انگليس فرياد مي کشد که من اسلام و انصاف نمي شناسم، بايد دولت ضعيف را اسير آز و کشته مقاصد خود سازم. در خاتمه درخواست ملاقات کرده بوديد، عرض کنم، اشخاصي که داراي شرافت قولي نيستند، ملاقات کردن با ايشان از قاعده عقل به دور و بيرون است. فقط بين ما و شما بايد خداوند فرمايد.»

ما در قيام جنگل، گسترده ترين ابعاد فاجعه را در سازش دو ابرقدرت شرق و غرب مي بينيم. سازش سياسي  اقتصادي شوروي سوسياليستي و انگلستان امپرياليست از يک سو و انعقاد قرارداد منحوس 1921 از سوي ديگر، در انقلاب جنگل نقش شومي را ايفا کرد. کراسيس از سوي مقامات شوروي براي مذاکره به لندن مي رود و دامنه اين مذاکرات به انقلاب گيلان کشيده مي شود. ديپلماسي انگلستان، سياستي را تعقيب مي کرد که لازمه آن پايان يافتن انقلاب گيلان بود. دولت شوروي که در مذاکرات في مابين امتيازاتي را از انگلستان اخذ کرده بود، مي بايست متقابلاً امتيازي به او مي داد و آن جز توافق بر سر نابودي انقلاب جنگل چيز ديگري نبود.

 

خیانت شوروی

 براي تکميل خيانت شوروي به انقلاب جنگل، «کلانتر اول»، وابسته نظامي شوروي و قونسول آن کشور در رشت، پا به پاي کودتاچيان سال 1299 ، ورود کودتاچي به گيلان را جشن گرفت و ميرزا و يارانش صحنه تسليم و خيانت خالوقربان را نظاره کردند. بهتر است در اين مورد به يادداشتهاي سرلشکر کوپال، آجودان رضاخان، نظري بيفکنيم: «...جمعي از رشت آمده منتظر تشريف فرمايي حضرت اشرف (منظور رضاخان قلدر است) بودند که اجازه تحصيل کنند خالو قربان شرفياب شد. بعد از مدتي خالو قربان با پنج درشکه از نزديکان و اطرافيان خود وارد امامزاده هاشم شدند، خالوقربان شرفياب شود و اسلحه ماوزر خود را تقديم حضرت اشرف نمود. حضرت اشرف ماوزر را گرفت و دوباره پس داد...»

بي مناسبت نيست بيفزاييم که در اين ميان احسان الله خان و ديگر بلشويکها به دنبال توافق شوروي با حکومت رضاخان به کشتي نشستند و به شوروي، نزد اربابان خود رفتند، زيرا کلانتراف(کنسول شوروی در رشت) به احسان الله خان و يارانش گفته بود، «خواسته هاي شما با آمدن رضاخان ميرپنج به گيلان تأمين شد. مي توانيد به روسيه برويد.» و ياران از پشت خنجرزن ميرزا، چنين کردند. آري هر چه کفه ترازوي مذاکرات و سازشهاي نارفيقان ميرزا سنگين تر مي شد، فشار بر انقلابيون و اقدام به تارومار کردن آنها هم شدت مي گرفت. اسماعيل خان جنگلي نامه اي از فرستاده ميرزا به نزد روتشتاين نقل مي کند که نشاندهنده تغيير چهره و خيانت حکام شوروي سوسياليستي است: «روتشتاين را ملاقات نمودم و گفتم که جهت انجام قضاياي گيلان و مذاکره در تکاليف دولت و پيشنهادات شما آمده ام. روتشتاين در جواب همه، بناي مغالطه را گذاشت و فقط به بنده گفت که به دولت ايران بدون قيد و شرط تسليم شويد...»

و بدين ترتيب فاجعه آغاز مي شود و سر بريده ميرزا بر نيزه خيانت و توطئه، فاجعه کربلا را تکرار مي کند. ميرزا و يارانش شهيد مي شوند و قيام جنگل چون واقعه کربلا به شکست نظامي مي انجامد، اما پس از گذشت ساليان سال، انقلاب اسلامي ايران با پايگاه عقيدتي نه شرقي، نه غربي قيام جنگل شکل مي گيرد، تاريخساز و حماسه پرداز مي شود و آرزوي ميرزا جامه عمل مي پوشد. آنچه که جاي درنگ و تعمق دارد همساني انقلاب جنگل و انقلاب اسلامي ايران است و شباهت شگرف توطئه هايي که توسط غرب جنايتکار استعمارگر و شرق معامله گر و خيانت پيشه تکرار مي شود. باز چون قيام جنگل، شرق و غرب دست برادري و اتحاد به هم دادند تا نهال نوپاي انقلاب اسلامي را که مي رفت تا درخت تناوري گردد، ريشه کن سازند، غافل از آنکه واقعه جنگل تجربه تلخي بود که امت مسلمان ايران حتي به بهاي خون تمام عزيزان خود، آن را تکرار نخواهد کرد. انقلاب جنگل و شکست آن، درس بزرگي به ملت ايران داد.