روبروی کوچه صدرالعلما دبستانی به نام "علمیه" قرار داشت. دبستان علمیه مدرسه ملی بود. در آن زمان دو نوع مدرسه وجود داشت، ملی و دولتی. در مدارس دولتی کلیه خدمات مجانی بود ولی در مدارس ملی باید شهریه و هزینه سوخت پرداخت می‌شد. با وجود وضعیت مالی نامطلوب، به‌خاطر اینکه ثبت‌نام در دبستان دولتی چندان کار ساده‌ای نبود و برای خانواده‌هايی مثل ما که از طبقات پايین اجتماع بودیم به سادگی میسر نمی‌شد، به ناچار مادرم مرا در دبستان ملی علمیه ثبت نام کرد.

کلاس اول را در مدرسه علمیه خواندم ولی به دلیل ناتوانی پدرم در پرداخت شهریه، موفق به ادامه تحصیل در آنجا نشدم. سال بعد تلاش بسیار مادرم با وساطت و پیگیری یکی از اقوام دورمان - که روحانی بزرگواری بود - نتیجه داد و من در دبستان دولتی فاریابی شماره یک در نزدیکی بقعه متبرکه آقا سید ابراهیم[4] ثبت نام و مشغول تحصیل شدم.

 سال ها به سرعت و پی‌در‌پی طی می‌شدند و من هم پایه‌های تحصیلی را یکی پس از ديگري با موفقیت پشت سر می‌گذاشتم، به تدریج بواسطه خط خوبی که داشتم مورد توجه مدیر مدرسه قرار گرفتم و ايشان در زنگ های تفریح و اوقات فراغت کار نوشتن دفتر مدرسه را به من می‌سپرد.

 در سال‌های پایانی تحصیلم در مقطع دبستان پدرم بالاخره مغازه‌ای در محله سرچشمه، در نزدیکی پل عراق خرید و در آنجا نانوایی سنگکی دایر کرد و وضع زندگی ما کمی روبه‌راه شد.

 در آن روزها در دکان‌های نانوایی از ترازو برای فروش نان استفاده می‌شد و اگر کسی یک قِران هم نان می‌خواست می‌گفتند:" بکشید و حلال کنید." در شروع کار، چون پدرم نمی‌توانست یک نفر را به عنوان ترازو دار استخدام کند، بعد از مدرسه به کمکش می‌رفتم و پشت ترازو می ایستادم و به این خاطر کم‌کم با پخت نان و کارهای مربوط به آن آشنا شدم که بعدها بسیار به کارم آمد.

 دوران ابتدایی را در دبستان فاریابی شماره یک به پایان رساندم و تصدیق ششم ابتدایی را در سال 1327 گرفتم. آن روزها، دوره راهنمایی وجود نداشت و بعد از دوره دبستان بلافاصله به دبیرستان می‌رفتند. مدیر دبستان، مرحوم نصرت مقیم، به خاطر علاقه‌ای که به من داشت، مرا به همراه فراش مدرسه نزد مدیر دبیرستاني در حوالی دبستان فاریابی فرستاد و با سفارش وی این بار به راحتی در یک دبیرستان دولتی ثبت نام شدم.

 سال اول دبیرستان، آموزش زبان خارجی شروع می‌شد و ما باید از بین زبان‌های فرانسه و انگلیسی یکی را انتخاب می‌کردیم. معروف بود کسانی که فرانسه بخوانند پزشک و کسانی که انگلیسی بخوانند مهندس خواهند شد. من زبان فرانسه را انتخاب كردم.

 معلم زبان فرانسه ما مرد خوش اخلاقی بود كه همیشه ما را تشویق می‌کرد تا درس‌هایمان را بهتر بخوانیم و برای اینکه ما قدر شرایط خودمان را بدانیم برایمان از سال‌های تحصیل خودش تعریف می‌کرد:

"بچه‌ها حالا شما راحتید، ولی من برای يادگيري زبان فرانسه خیلی زحمت كشيدم. پدرم تمایل زیادی داشت که من زبان فرانسه را فرابگیرم ولی وقتی می‌خواست مرا در مدرسه ثبت نام کند، با مخالفت جدی مادرم روبرو شده بود. روز ثبت نام مادرم داخل اتاق نشسته بود و با عصبانیت سر پدرم فریاد می‌زد:"تو می‌خواهی پسرم با خواندن زبان خارجی از دین برگردد!"بیچاره پدرم هر چه کوتاه می‌آمد فایده ای نداشت و مادرم همچنان بر حرفش پافشاری می‌کرد. بالاخره حوصله پدرم هم سر رفت و دعوا بالا گرفت و کار به جای باریک کشیده شد و پدرم، مادرم را به محضر برد تا او را طلاق بدهد. من که به شدت ترسیده بودم با گریه پیش بزرگترهای فامیل رفتم. خدا خیلی رحم کرد که ماجرا با حضور به موقع و پادرمیانی آنها ختم به خیر شد و مادرم با وساطت آنها رضایت داد تا من زبان فرانسه را بیاموزم؛ ولی این تازه اول کار بود.

 ظهر روز بعد که از مدرسه برای خوردن نهار به خانه برگشتم، مادرم تركه‌ به دست، جلوی در ایستاده بود و در حالی که آن را تکان مي‌داد با تحکم گفت:" امروز فرنگی[5] صحبت کرده‌ای و دست و دهانت نجس شده، زود می‌روی سر حوض دست و دهانت را می‌شويی تا هنگام خوردن غذا ظرف‌ها نجس نشود! "

سال‌هاي تحصیل من در دبيرستان‌ با وقایع ملی شدن صنعت نفت در اسفند سال 1329 همزمان شد. حکومت نظامی نبود، ولی حضور دژبان‌ها - که ما به آنها "کلاه‌سفید" می‌گفتیم- در همه جا منجمله در حیاط دبیرستان، زنگ‌هاي تفریح ما را با ترس آمیخته بود. مدیر دبیرستان هم به جای اینکه به فکر ما باشد بیشر به فکر کارهای سیاسی خودش بود و مدرسه را با حزبی که دبیر آن بود اشتباه گرفته بود و در مدرسه به جای فعالیت‌های آموزشی بیشتر کارهای حزبی می‌کرد. به این هم قانع نمی‌شد و هر کس را که دیدگاهش را نمی‌پذیرفت و با او همراهي نمی‌كرد، به نوعی از مدرسه می‌راند و آن بخت برگشته برای سال بعد باید به فکر یک مدرسه دیگر می‌بود. من هم در این ماجرا بی‌قسمت نماندم و به خاطر اينكه به انجام فعالیت های سیاسی تمایل نداشتم و فقط به درس هایم توجه می‌کردم برای سال دوم موفق به ثبت نام در آن مدرسه نشدم. بیچاره مادرم باز گرفتار کارهای من شد و وقتی بلاتکلیفی مرا در آغاز سال تحصیلی دید به ناچار مرا در مدرسه ملی "‌اسلامی"، از دبیرستان‌های خوش‌نام و مشهور آن زمان ثبت نام کرد. بنده خدا پدرم هم به سختی وبا مشقت زیاد هزینه مدرسه ملی را پرداخت کرد.    دبیرستان جدید من در کنار بقعه متبرکه خواهر امام[6] رشت قرار داشت. آقای شیخ علی تنهای سمیعی مدیر و موسس دبیرستان انسانی متدین، با فرهنگ و به معنای واقعی کلمه یک معلم بود. کلاس هشتم و نهم را در این دبیرستان خواندم و تصدیق سیکل را در سال 1330 هجری شمسی گرفتم.



[1] سالروز تولد محمد رضا پهلوی، شاه مخلوع.

[2] میدان شهدای ذهاب فعلی که در مرکز شهر رشت واقع شده است.

[3] چماقدارها مردانی بودند که چموش(نوعی کفش چرمی سنتی گیلان) به پا می‌کردند، جوراب، شلوار و کت پشمی می‌پوشیدند، کلاه نخی بر سر می گذاشتند و چماق به دست می گرفتند و با وجود این همه بسیار چابک بودند و در واقع ماموران اجرايی خوانین ظالم بودند.

[4] یکی از بقاع متبرکه که در خیابان شهید مطهری فعلی در نزدیکی میدان شهدای ذهاب واقع شده است.

[5] در آن زمان به زبان فرانسه و سایر زبان‌های اروپايی فرنگی می‌گفتند.

[6] از معروفترين بقاع متبرکه گيلان به شمار می‌رود که در محله‌ای به همين نام، در شهر رشت قرار دارد و معروف است که فاطمه اخری، دختر چهارم امام موسی کاظم (ع) و خواهر امام رضا(ع) در آنجا مدفون هستند.