چند شعر
پشت پرچین های ایستاده
کیانوش راحتی
پشت پرچین های ایستاده
نشسته ای !
که جناب باد
رخت های چنگ خورده ی دل مادر را
که چنگی به دل ریسمان نمی زند
بیاویزد
و من
در حصار همین پرچین های ایستاده
دنبال سنجاقک های دور سرم
گیج بمانم
که بعد تو
کسی نوازنده ی خوبی نیست
کسی !
برای چند تار مویم
و من
که قطعه سرای خوبی توام
نمی توانم
قطعه های گم شده ات را بیاورم
به شعر !
و تو پشت خاکریزهای نه چندان ریز
جا گذاشته ای دستانت را
که بی درنگ در کمین بی رنگ های خاردار بنشیند
و آنچه مشت می شود گلویم را
توی سینه ام
بفشارم
که بادهای شرجی شمال ، قورت نمی دهند یاد تو را
تا هنوز
جای پاهایت در مرزهای شالیزار
خیس بماند
پاهایت
در مرزهای خشک جنوب ... !
تو هنوز
پشت پرچین های ایستاده
نشسته ای
روی صندلی چرخ دار که دور سرم چرخ می خورد
تا مادر
از پشت چرخ آب بیاورد برایت
تا قورت دهی داورهایت را که خشکشان زده در گلویت
بوی شیمیایی نگیرد
بوی شیمیایی و یا
هر چیزی که تو را به چنگ بیاورد
که هنوز ...
----------------------------
نیلوفر اعتمادی
...چشمهایم را باز می کنم
17 سال انتظار
و من آن قدر فوت می کنم
تا نبینم 40 سالگی تو دم پایی نداشت !
خمپاره ها را نمی شناسم ؛
های و هوی کلاغ های اسلحه
و دست های عمودی که بر خستگی مردم کج شد !
اما یادم هست
وقتی که هنوز 10 سال ، از نردبام 7 سالگی ام بالا نرفته بود
دزدها دختر کوچک همسایه را دزدیدند
و ما همه ترسیدیم
و شیشه های پنجره از شرم به جای ما عرق کردند ...
ولی تو رفتی
ترست را نمی دانم کی مچاله کردی
که من به جای جیغ دختر همسایه
صدای الله اکبر تو را شنیدم
و غژ غژ درهایی که پشت رفتنت قفل پاشیدند ...
جنگ را یادم نیست
و صدای اذان ویلچرت
اما از وقتی پاهای تو به نماز نشست
دم پایی های من گم شد !
-------------------------------------
کلنجار
کروب رضایی
سالهاست
دور مانده ام اینجا و گم کرده ام
صدایی که مثل ( حاجی ) بود
چقدر دوست داشتم ...
دوست داشتم
بیاید دستی بکشد
به دستی که ترکش نخورده
و سر هنوز سلامت
چه دارم بگویم
به شانه ای که روزی
قنداقی را به سختی در خود می فشرد
چه دارم بگویم
به پسرم
وقتی از من پرسید کجا
جزیره حواست پرت شد
انگار
سالهاست سر افتخار عجیب
با خودم کلنجار می روم
اما ...
تو ... هستی !
در سالهای قحطی
ثریا حیدری
در دست های خالی و بی فانوس هر قصه ای حقیقت تلخی بود
با صد هزار زخمی بی سنگر این ماجرا حکایت تلخی بود
یک کوزه آب و خمره ای از آتش یک نت صدا و قطعه ای از تردید
از اعتراض حنجره می گویم این سنفونی شکایت تلخی بود
وقتی پرنده ای به زمین افتاد آه از نهاد پنجره ها برخاست
در دادگاه پنجره ها دیگر هر لحظه اش قضاوت تلخی بود
در سالهای قحطی و بی باران در ازدحام سرخ کبوتر ها
وقتی غزل معامله می کردند شاعر شدن تجارت تلخی بود
دیشب برای زخم کبوترها درمان تازه ای به دلم افتاد
اما برای مردم بارانی پرپر شدن نهایت تلخی بود .