داستانی برای مادر
باید به چگونه گفتنش قبلا فکر می کرد ؛ نه حالا که جلوی در ایستاده بود و زانوهایش می لرزیدند.تمام شب را گریسته بود و صبح زود با نسرین بیرون امده بودند. تمام راه را توی خیابانهای ویران، اما اشنا و کوچه های بازی زمان کودکی شان ، خمیده دویده بودند تا به خانه برسند.پاهایش را محکم به زمین کوبید و نفس عمیقی کشید. با اینکه دیوار تا نیمه ریخته بود، کلید را توی قفل چرخاند . قفل تقه ای داد و باز شد، اما هر چه تلاش کرد، در از جایش تکان نخورد. ارام نسرین را صدا زد تا به نرمی بدود به سمتش و با فشار شانه هایشان در باز شود. با دست اجرهای نیمه را کنار زد و راه را باز کرد. نسرین کوچه را نگاه کرد و پشت سرش وارد خانه شد:
- تو زود برو و بردار و بیا . من مواظبم.
نگاهش به دست راست نسرین افتاد که ژ-3 قدیمی اش را به سینه می فشرد. شک داشت که تفنگ اصلا کار کند. دست چپش هم در جیب مانتوی گشادش، نارنجکش را لمس می کرد. سری تکان داد و نیم لبخندی زد. وقتش را با نگاه کردن به دیوارهای جا به جا سوراخ و سقف نیمه ریخته ی خانه تلف نکرد. راه افتاد تا سنگینی نارنجک توی جیبش را با برخورد با پایش حس کند. چشمش به حوض سوراخ و خالی وسط حیاط افتاد و یاد اب بازی های کودکی شان با رضا افتاد و دلش فشرده شد. چند بار روی پوکه های تیر وتکه های خمپاره و خرده های اجر لغزید تا به در هال رسید. در هال را که باز کرد،دلش فرو ریخت. چند لحظه ای ایستاد و به اثاثیه ی در هم با اجرهای دیوار و گردوخاک رقیقی که دید را مشکل می کرد، خیره ماند. صندلی شکسته ای را از جلویش برداشت و صاف گذاشت. صدایش انقدر ارام بود که شک داشت به گوش خودش هم برسد:
- مامان.....مامان
جوابی که نیامد، راه افتاد و به همه جا سر زدو زیر لب مادرش را صدا کرد. تا بلاخره صدایی ارام جوابش را داد. برگشت و مادر را پشت سرش دید.مادر بغلش کرد:
- دردت تو سرم خوبی؟ رضا خوبه؟
سری تکان داد و مادر را محکم تر به خود فشرد تا بدن مچاله و جا به جا سوراخ شده ی برادر یادش برود. بغضش را فرو داد. در این مدت این کار را خوب یاد گرفته بود:
-اومدم دنبالت. باید بریم مامان، دیگه شهر کاملا دست
عراقی هاست
مادر سرش را تکان داد .
- دیگه نه نیار از همون اولم باید با ما می اومدی
مادر بینی اش را بالا کشید:
- فکر نمی کردم این نامردا بیشتر از یکی دو روز دوام
بیارن.
اشک مادر که روی گونه اش غلتید حس کرد چیزی در قلبش فرو می رود.
- دلمم نمی اومد تو و رضا رو تنها بذارم. من نترسیدم تا شما دوتاهم
نترسین و بمونید و بجنگید.
حالا وقت گفتنش بود . اما چه بگوید؟این که پای برادر را پیدا نکرده اند ؟ اشک های او هم پایین امد:
- مامان رضا زخمی شده ....
مادر چشمان سرخش را به او دوخت تا حس کند که همه چیز را می داند
- مرده ؟ نه ؟ می دو نم .
سرش را با تمام قوا تکان داد.
- نه نه خوبه . دیروز رفتن شناسایی تیر خورده حالا خودشو لوس کرده
می گه تو رو می خواد.
- کجاش تیر خورده؟
لحظه ای ماند. بدن پاره پاره برادر را توی ذهنش دید. .
- پاش.
مادر تند و تند چادرش را از دور کمر باز کردو کیفش را برداشت تا او سفیدی کفنی اش را تویش ببیند و دلش بکیرد. کفنی برای کی استفاده می شد؟ با هم به سمت در هال امدند . مادر اما لحظه ای ایستاد.
- برم قرانمم بردارم.
و برگشت سمت اتاق و او برای اخرین بار بقایای خانه را نگاه کرد.روی همین فرش با رضا مشق نوشته بودند و بازی کرده بودند . حالا چه طور باید بدن رضا را به خاک می سپردند و می رفتند.
وقتی که برگشت وسط هال، نفسش بند امد. جیغ کوتاهی کشیدو بلند طوری که مادر بشنود گفت:
- تو کی هستی ؟ دوستمو ول کن.
مرد قهقهه زد و دست نسرین را محکم پیچاند:
- ها دختره احمق! که یه گردان سرباز اینجاست؟ این که یه دختر احمق مثل
خودته. به من دروغ می گی؟
توی دهان نسرین کهنه ای چپانده بود و او می توانست تیزی چاقویش را بر پشت نسرین حس کند.
- گفتم ولش کن وطن فروش. چشمت دنبال چهار تیکه اثاث اینجاست
خوب بردار و برو
مرد باز هم قهقهه زد.
- نانازی اثاث چیه ؟ شما دو تا کلی قیمت دارین؟
باز هم قهقهه زد تا او بیشتر عصبی شود. کاش مادرکاری کند. فقط اگر از اتاق پشتی بیرون می امد..... سعی کرد ارامش خود را حفظ کند. باید چیزی برای گفتن پیدا می کرد. دستش توی جیب مانتواش دورنارنجک حلقه شده بود . از اول هم قرار همین بود. نباید زنده به دست عراقی ها می افتادند.
- وطن فروشی و ادم فروشی هر دوش پستیه. نمی دونم کدومش بدتره
- کدوم وطن؟ ما عربیم باید بریم جزو یه کشورعربی قدرتمند بچه
فقط به ذهنش می رسید که با نگاه به نسرین از او کسب تکلیف کند؛اما نگاه نسرین ترس خورده و گنگ بود. توی دلش با مادر حرف می زد و از او خواهش می کرد که کاری کند.مرد اما قدمی به سمت او جلو امد.
- جلو نیا خائن. وگرنه همه مونو می فرستم رو هوا. ما از مردن نمی ترسیم
مرد پوزخندی زد .
- تهدید الکی نکن بچه. تو دلشو نداری که این نانازی تو دست منو بکشی.
دوست عزیزته. اره ؟ خوب دیگه من باید برم و چند تا کمک بیارم.
مرد دشداشه اش را توی پایش جمع کرد و نسرین را کمی به جلو هل داد.
- ها بیا اینم رفیقت ، فکر فرار نکنین . هر جا برین با عراقی ها
پیداتون می کنم. پس بهتره که همینجا بمونین.
و خودش قدمی به عقب رفت. او فکر کرد که باید وقت تلف کند. شاید مادر به زمان بیشتری نیاز داشته باشد.
- ها ترسیدی وطن فروش ؟
- یه کم صبر کن تا معنی ترسو بفهمی نانازی
مرد قهقهه ای زد و عقب عقب رفت که صدای بلندی امد و بعد او فقط نسرین را دید که دوید به سمتش و کهنه را از دهانش در اورد. بعد مادر به سمتش امد.
- چقدر حرف زدی دختر دستم درد گرفت از بس صندلی رو نگه داشتم
و او به صندلی خرد شده در سر مرد نگاه کرد و مادر را بغل کرد. مادر اما زود کنار رفت.
- زود باشین بریم شاید کسی دیگه هم همراهش باشه.
زود هم به هوش می یاد. رضا هم که....
مادراهی کشید تا ترس به دل او بیاید.
- گفتی کجاش تیر خورده ؟
- دستش
- خدا مرگم بده مگه نگفتی پاشه؟
- هردو تاشه
نگاهش را از مادر دزدید. نمی دانست چطور برای مادر چشمان بسته ی برادر را شرح دهد.