لحظات نه چندان جدی (9)
من بچه تهرونم
زمان اسارت من در اردوگاه مسئول غذا بودم و به خاطر اینکه معاون گردان ما ، همشهری ام بود و مرا محمد رشتی صدا می زد ، تواردوگاه معروف شده بودم به محمد رشتی و حتی عراقی ها هم مرا به همین اسم صدا می کردند.
یک اسیری با ما بود که ارتشی بود . این بنده خدا قبل از اسارت هم شیمیایی شده بود و هم موجی.اهل لنگرود بود و اسم کو چیکش علیرضا و شغلش هم توی ارتش رانندگی بود. تمام ترانه های طاغوتی رو بلد بود و گاه و بیگاه شبها داخل آسایشگاه با اینکه هیچکس حق حرف زدن با صدای بلند رو نداشت و همه جا سکوت شدید حاکم بود ، یکدفعه می زد زیر آواز وشروع می کرد به خوندن .
یک شب ، باز هم اونجوری شد و داشت ترانه کفتر کاکل به سر رو می خوند : کفتر کاکل به سر وای وای .....
همین جوریکه داشت می خوند یکدفعه وسط خوندن بدون اینکه خودش متوجه باشه خوند: نهضت ما حسینیه ، رهبر ما خمینیه. تا گفت خمینیه ، یک نگهبان عراقی که خیلی فرز بود و همیشه آسایشگاه رو تحت نظر داشت ، فریاد زد و به عربی داد و فریاد کرد و گفت : خمینی خمینی .اون داره مرثیه می خونه ؟!!
اونها که حالیشون نمی شد و نمی فهمیدند که علیرضا داره ترانه می خونه . ولی وقتی اسم خمینی رو شنید فکر کرد که داره مرثیه می خوند و حسابی به ما ها گیر داد .
ما گفتیم بابا ، مرثیه چیه ؟ اون داره ترانه می خونه و قاطی کرده.
بعدش به علیرضا گفتیم هیس ، هیس .بالاخره علیرضا متوجه شدو ترانه رو قطع کرد و گفت: اوه ، اوه نظام خشک ، نظام خشک ، اینجا خمینی گفتن ممنوعه داره. ممنوعه داره .
اما اون نگهبان عراقی ول کن نبود و گفت: باشه. باشه. فردا گفت به قباد .فردا تنبیه.مرثیه خوند؟!
قباد که می گفت یکی از مسئولین بعثی اردوگاه و از اون شمرای ملعون بود که رحم ومروت سرش نمی شد، صبح همه ما رو جمع کردند و شروع کردند به زدن ما و به قول خودشون تنبیه کردنمون . بعضی از این بچه های ارتشی که نمی تونستند شلاق ها رو تحمل بکنند ، داد و هوار راه انداختند که :آقا جون ، اینها زبونشون با ما فرق می کنه. ما زبونشون حالیمون نمی شه. اینها رشتی اند .چرا ما رو می زنید؟
قباد گفت : مگه همه شما ایرانی نیستید . مگه ایرانی ها زبونها شون با هم فرق می کنه؟
اونها گفتند: آره . هر منطقه ای یک زبونی داره . مثلا گیلانی ها با مازندرانی ها فرق می کنه. لرها با ترکها فرق می کنه. اینها رو که گفتند ، قباد و سایر نگهبان ها هار هار خندیدند.
قباد گفت رشتی ها بیان بیرون .من که دستم رو روپشتم گرفته بودم و روی زمین زانو زده و سرم رو به حالت سجده زمین گذاشته بودم ، بلند نشدم ، ولی همشهری های دیگرم و از جمله معاون گردانمون هم رفت و تا می توانستند چوب و کتک خوردند.وقتی نالان و گریان برگشتند.معاون گردان اومد پیش من و گفت : اه تقی.گفتم :چیه؟
گفت: چرا نیومدی؟ تومگه رشتی نیستی ؟گفتم چی؟ گفت: تو مگه رشتی نیستی؟ ما اینهمه چوب خوردیم ولی توبیرون نیومدی؟
با لهجه غلیظ تهرانی گفتم: برو پسر. من بچه تهرونم. رشتی چیه؟ من توی شمیرانات می شینم.تو هم خودتو گیر آوردی ها!!
گفت: حالا که اینجوری شد . الان می رم و می گم تو هم رشتی هستی .
سریع گفتم : به قرآن اگه بگی ، من هم می گم تو فرمانده گردانی.
و ادامه دادم : همینکه من را لو بدی ، من هم تورو لو می دم . آخه بنده خدا کی می دونه تو کجایی هستی . رشتی هستی قزوینی هستی یا رودباری هستی؟! همین جا می افتادی دیگه.کی بهت گفت برو؟! تازه فهمیده بود چه اشتباهی کرده و چقدرالکی و بی خودی کتک خورده.
راوی : آزاده محمد تقی علیزاد از فومن
موش مرده کماندو
دو شب بعد ازعملیات والفجر 10 که درمنطقه حلبچه و ارتفاعات بالای شهر خرمال عراق انجام شد(23/12/66) تازه عملیات پاکسازی شهر خرمال انجام شده بود و به اصطلاح منطقه از وجود دشمنان بعثی پاک بود .
من به اتفاق چندتا از نیروهای شناسایی گردان ادوات تیپ القارعه به همراه فرمانده شجاع ودلاور تیپ در آن زمان ،جناب آقای حجت حیدری برای شناسایی منطقه رفته بودیم ، تا وضع و اوضاع روببینیم و بسنجیم و صبح روز بعد نیرو ها رو بیاریم و برای دفع پاتک های احتمالی عراق در آنجا مستقر کنیم.
همین جورکه روی تپه دراز کشیده بودیم و با دوربین اطراف را خوب ورانداز می کردیم ،یکدفعه صدای شلیک چندتیر از بالای تپه ای که قبلا مقر عراقی ها بود شنیده شد .
ما که فکر می کردیم منطقه پاکسازی شده و عراقی ها منطقه را تخلیه کردند ، متعجب و حیران به همدیگر خیره شدیم . لحظه ای نگذشت که متوجه شدیم تیر ها از بالای سرمان رد می شود و حتی چند تا به اطراف ما اصابت کرد . از آقا حجت پرسیدم : آقا حجت مگه اون بالا پاکسازی نشده؟
آقا حجت گفت : چرادیشب اونجا پاکسازی شده و بالطبع نباید کسی باشه .
گفتم: پس این تیر ها از کجا به سمت ما می آید؟
گفت: خوب ، حالا شما بروید و یک نگاهی بیاندازید.
من با یکی از بچه های مازندران ( که اهل بابل است و هنوز در یادواره ها و همایش ها همدیگر را می بینیم ولی متاسفانه اسمش را فراموش کرده ام ) رفتیم به سمت بالای تپه.
با اطمینان از اینکه کسی اون بالا نیست ، اسلحه هم برنداشتیم و فقط من یک سرنیزه به کمرم بسته بودم.
وقتی به بالای تپه رسیدیم ، دیدیم عجب پایگاه بزرگی بوده ، ولی هیچ اثری از عراقی ها نبود و سنگر ها خالی، خالی هستند.
گفتیم حالا که تا این بالااومدیم ، بگردیم ببینیم چیزی برا ی خوردن پیدا می کنیم تا برای بچه ها ببریم و یک مقدار اونها رواز گرسنگی و تشنگی در بیاوریم .نونی، پنیری، کنسروی ..... خلاصه هر چی که پیدا بشه
من رفتم داخل یکی از سنگر ها و اون هم رفت سمت یک سنگر دیگه
جای شما خالی ، دیدم داخل سنگر وسایل زیادی هست و انگار نیروهای دیگه فرصت پاکسازی اونها رو پیا نکرده بودند.ازکنسرو ماهی بگیر تا کنسرو سیر و شیر خشک و نان و خرما و.......همینجوری داشتم اونا رو جمع می کردم و درفکر پیدا کردن یک کیسه پلاستیکی و چیزی بودم که یکدفعه صدای فریاد رفیقم روشنیدم که داد می زد: وای ، وای، بیا، بیا. حسین بیا اینجا یک عراقی هست
وسایل رو ریختم روی زمین و سریع دویدم بیرون و رفتم طرفش و گفتم چیه؟ چی می گی؟گفت : یک نفر اینجا داخل این سنگره
خلاصه من که عربی مَرَبی بلد نبودم صدای خودم رو بلند کردم و گفتم : آهای بیابیرون ، بیابیرون .تعل. تعل. از داخل سنگر صدای سنگر صدای سرباز عراقی بلند شد. می گفت: الدخیل الخمینی ، الدخیل الخمینی. المسلم المسلم و ....
یک سری کلماتی رو تند تند می گفت که دیگه من هیچی حالیم نمی شه
آقا باهر زبانی بهش می گفتیم بیا بیرون ، بیرون نمی اومد و فقط عربی بلغور می کرد. حالا ما هیچ چیزی هم با خودمان نداریم و فقط سرنیزه توی دستمه و بقول خودمون ژست گرفتم .
آقا حجت که صدا های ما روشنیده بود، اومد بالاو گفت: چیه؟ چی شده؟....................
گفتیم: آقا حجت داخل این سنگر یک عراقی قایم شده و از ترس بیرون نمی یاد . هیچ زبونی هم حالیش نمی شه.
آقا حجت هم امون نداد و یک نارنجک از روی کمرش برداشت و قلابش رو کشید و گفت برید کنار و نارنجک رو انداخت داخل سنگر.....
ما اول خشکمون زد و باور نمی کردیم آقا حجت واقعا این کارو کرده باشه . ولی یک دفعه آقاجون ، نبودید ببینید چی شد.
آقا اون عراقیه اینقدرزیبا و تر و فرز از داخل سنگر شیرجه زد بیرون و یک معلق و پشتک وارو زد که خدایی کیف کردم. هر چند موقع شیر جه زدن دو سه تا ترکش ریز به پاهاش گرفت.پیش خودمون گفتیم . پس بگو . آقا حجت زبان اینها رو بهتر از ما هامی فهمه . اونها فقط زبان زور حالیشون می شه .با کمال تعجب وقتی رفتیم و اون رو ازروی زمین بلند کردیم دیدیم اون نامرد از کماندو های عراقیه که خودش رو به موش مردگی زده بود و یک لباس کماندویی نو و شیک و خوشگل هم تنش کرده.
چند تا از بچه ها رو صدا زدیم و گفتیم بیایید این یارو رو بگیرید و ببرید پائین. به محضی که یک لحظه برگشتیم طرف آقا حجت تا ازش سئوال کنیم ، چی کار کنیم ،باز هم بگردیم یانه؟
دیدیم آقا حجت داره خنده می کنه. این بود که برگشتیم طرف بچه ها و دیدیم بچه ها همونجا و ظرف چند ثانیه لباسهای پلنگی تکاور رو از تنش درآوردند و یارو هاج و واج دستهاش رو گذاشته بود روی سرش و با شورت و زیر پیراهن ایستاده بود و مثل بید می لرزید. این بود که دیگه طاقت نیاوردیم و همگی قاه قاه زدیم زیر خنده و گفتیم آخه بی انصاف ها لا اقل می ذاشتید می بردیمش عقب. بعد لختش می کردید.
راوی : رزمنده حسین افضل از رشت