اشاره قبل از متن :

دمدماي عصر بود(چهارشنبه/ سوم آذرماه هزار و سيصدوهشتاد و نه)، يكي از بچه ها انگشتشو به سمت چپ  خيابون نشونه رفت و گفت: اونجاست،  كوچه شهيد قاسميان اونجاست .وارد كوچه شديم، يه چند متري جلوتر رفتيم، خانم اخوان (مسئول هماهنگي گروه) زنگ آيفون رو زد.در باز شد،همگي يه ((ياالله)) بسيجي وار سر داديمو تا  نزديك پله خودمونو  رسونديم، يه آقاي ميانسال خوشرو همراه مادرش اومد استقبال ما. بفرما زدن و ماهم با خوش وبشايي كه انگار هزار ساله همديگروميشناسيم كفشا رو درآوردیم و رفتيم توي خونه !

بعد از تعارف تيكه پاره كردن هاي معمول ، رفتیم تو سالن و نشستيم. داخل خونه ،آدمو ياد نمايشگاه هاي يادواره شهدا مينداخت. عكساي شهيدخودشون با چند تا از بستگان که اونها هم شهید شده بودن ، عكساي جبهه ، تابلوهاي نقاشي مرتبط، نامه ها و دست نوشته هاي  دوران جنگ و....

خلاصه خودمونو معرفي كرديم و گفتيم مي خوايم يه مصاحبه دوستانه وصميمي باهاشون داشته باشيم وبپرسیم شهیدشون کی بود و چطور شهید شد.

اونام كه اولين بارشون نبود جماعتي مثل مارو ميديدن، بدون هيچ گونه بحثي ، پيشنهاد رو قبول كردن و بچه هاهم  رفتن سر وقت دوربين و ضبط و كاغذ وقلم.

مادر شهيد رفت آشپزخونه  تا برامون چاي ،شيريني ، ميوه والبته عيدانه  بياره !

تو اون فاصله بيكار ننشستيمو از " اصغر آقا" اخوي شهيد پرسيديم ،

 

اصالتا كجايي هستيد؟

پدر ومادرم اهل لنگرود بودن ، بعد اينكه با هم ازدواج كردن به رشت اومدن و توي اين محل (ساغريسازان) ساكن شدن.

بعدش گفت: پدرش حاج حسينعلي ، سال   1344 با مادرشون  سيده مريم بني هاشمي ازدواج كرده.

حاج خانوم هم با یه سینی وارد شدن

 

حاج خانوم خدا چند تا بچه بهتون عطا کرد ؟

4تا پسر و 2 تا دختر (حجت اله ، عابدين ، اصغر، محمد ، زهرا، فاطمه)

 

اوليش؟

خردادماه سال 45 خدا حجت اله رو به ما داد.

 

حجت اله درسش چطور بود؟

بين  بچه هام حجت از همه سرتر بود؛ توخوندن قرآن ،تو اخلاق ، تو معرفت ، تو ورزش ،تو هو و بلاخره تو درسش، وقتي شش سالش شد، اسمشو مدرسه ابتدايي شهيد نوبخت(ميدان فرهنگ) نوشتيم. راهنمايي رو آموزشگاه شهيد عالمي (عيسي سماك) خوند وديپلمشو هم از دبيرستان دكتر شريعتي گرفت.

 

تا اونجايي كه ما ميدونيم حجت اله  دانشگاه قبول شد و براي ادامه تحصيل به مشهد رفت ، درسته ؟

بله. حجتم سال   1364 امتحان كنكور داد و رشته كارشناسي  امور دام دانشگاه  فردوسي مشهد قبول شد .

 

چي شد تصميم گرفت بره جبهه ؟

ترم دوم تحصيلش 25 فروردين ماه سال 65 بود كه به ما خبر داد همراه لشكر 5  نصر خراسان به اهواز رفته ، وقتي علتشو جويا شديم گفتش : بنا به فرمايش امامم احساس تكليف كردم و امروز سنگر جنگ وجبهه رو واجبتر از سنگر علم ودانش ميدونم.

 

عكس العمل شما وقتي جريانو فهميديد، چي بود؟

اولش خيلي جا خورديم، حجت ميدونست كه ما دوست داريم اون به درسش ادامه بده و مدركشو بگيره، ازطرفي برادر كوچكترشم جبهه بود. حتي حاج آقا به اتفاق همكارانش  براي متقاعد كردن حجت  به اونجا رفت، ولي پسرم ديگه تصميمشو گرفته بود وهيچ نيرويي نميتونست اونو از مسيرش جدا كنه. ماهم به خواستش احترام گذاشتيمو براي سلامتيو پيروزيش دعا كرديم.تو جبهه هم 9 ماه موند

 

از اون نه ماه خدمتش ، تو جبهه چيزي ميدونيد ؟

حجت اله از كودكي عاشق شنا بود وبه همين خاطر، تو سه ماه اولي كه جبهه بود تونست مهارت غواصي رو ياد بگيره ومربي غواصي لشكر بشه.

 

در مورد نحوه شهادتش؟

 (برادر شهيد) :  در بيست وچهارم ديماه سال 65 در كربلاي 4 كه عمليات آبي خاكي بود، موقيعت استقرار حجت  به همراه ساير همرزماش توسط دشمن شناسايي شده وقبل  ورود به آبهاي اروند رود چند تا تير بهش ميخوره ، مجروح ميشه و داخل آب مي افته. از طرف ديگه عراقيا تو آب سيم هاي برق انداخته بودن تا كسي نتونه از اونجا پيشروي داشته باشه. وهمين موجب شد تا به مقام شهادت نايل بشه.

 پيكر  مباركش  به مدت 29روز درعمق آب هاي اروند رود باقي موند تا اينكه در عمليات كربلاي 5 ، شهدا رو از آب بيرون كشيدن  وپس از شناسايي به خانواده هاشون تحويل دادن. وقتي  پيكر پاكشو به استان رسوندن ، فقط كپسول و پوتيناشودر آورده بودن ، جريان تند آب كاري كرده بود كه نميشد لباساشواز تنش  جدا كنن وبا همون  وضع ، ايشون رو دفن كرديم و.....

 

مهمترين بند وصيتنامه اش چي بود؟

پيروي ازاصل  ولايت فقيه

 

از مادر شهيد خواستيم يه خاطره از دوران نوجواني حجت برامون نقل كنه ؛

 

اوايل انقلاب حمل ونقل برنج ممنوع بود، يه روز داشتيم به تهران ميرفتيم و قرار بود واسه  بستگانمون صد كيلو برنج ببريم، برنج ها رو تو ماشين جاسازي و حركت كرديم. در ميانه راه ايست بازرسي گذاشته بودن، پدر حجت بهش گفت : يه آيت الكرسي  بخون تا كاري بما نداشته باشن . پسرم  برگشت وبا لبخند جواب داد خوندم و فوتشم كردم.اونا هرگز نميتونن برنجا رو پيدا كنن! ودرست همون شد كه حجت اله بهمون گفت.(با گريه)

 

  اشاره بعد از متن :

آري؛ دانشجوي بسيجي " شهيد حجت اله قاسميان گلسفيدي" جوان بيست ساله اي بود كه بسان ديگر هم قطارانش دعوت رهبر خويش را لبيك گفت وبه اسوه اي بي بديل براي آيندگان بدل گشت.(روحش شاد ورهش پر رهرو باد)

پدر بزرگوارش، زمستان 86 در سن 65سالگي بر اثر ايست قلبي ديده از جهان گشود.

مادر هفتاد ساله اش كه  هنوز با يادآوري خاطرات فرزندش بي تابي مي كنه، به ياد پسرش يه حسينيه تو خونه  برپا كرده ونامشو"حسينيه شهيد مهندس حجت اله قاسميان" گذاشته.

سيده خانم، مارو دوستاي  پسرش خطاب مي كرد و به ما مي گفت: شما بايد ادامه دهنده راهش  باشيد.

نميدونم آيا ميتونيم ازپس اين مسئوليت بزرگ  سربلند  بربيايم ؟؟......