اشاره : در خلوت شب کسی جرأت نمی کرد سرش را از سنگر بیرون آورد .سنگر ها کوتاه بود و ما نمی توانستیم بلند شویم باید با حالت خمیده از سنگر بیرون می آمدیم . در حالیکه مشغول راز و نیاز بودم ناگهان صدای یک موتور را شنیدم . کسی به سنگر نزدیک می شد آرام نگاه کردم . گفت : برادر بیداری ؟ گفتم : بیدارم . این قسمتی از خاطرات علی سینائیان در جبهه است که شما خواننده محترم را به خواندن آن دعوت می کنم .

 

لطفاًخودتان را معرفی نموده و ذکر کنید در چه سالی به جبهه اعزام شدید ؟

اینجانب علی سینائیان در سال 1342 در یکی از روستاهای فومن خشکنو دهان پائین به دنیا آمدم . در سال 1364 ازدواج کردم و حاصل زندگی مشترکم دو فرزند است . هم اکنون در شهر رشت زندگی می کنم و حرفه شغلی من آزاد است . یاد و خاطره جنگ تحمیلی و هشت سال دفاع مقدس همیشه و همه جا همراه من است و در ذهنم نقش بسته و تا ابد ماندگار و جاویدان خواهد ماند . قبل از اعزام به جبهه در رشته ورزشی کشتی گیله مردی و تیم فوتبال پاس رشت فعالیت می کردم .

شهریور ماه سال 1362 در حالیکه سرباز بودم به جبهه اعزام شدم ، دوره آموزشی را در چهل دختر گذراندم . در  لشکر 77 پیروز خراسان ، تیپ سوم ، گردان 134 ، گروهان ارکان دیده بان بودم ، طی سالهای 62تا 64 پست نظامی من دیده بانی بود . در عملیات های مختلفی حضور داشتم و مستقیماً در 40 تا 50 پاتک ایران به عراق شرکت کردم و مناطق خرمشهر تا مهران ، دهلران، طلایه ، کوشک ، شلمچه ، پاسگاه زید ، مجنون، هورالهویزه ، قصر شیرین، نفت شهر ، سر پل  ذهاب، سومار از مناطقی بودند که طی دو سال در این مناطق دیده بان بودم .

هنگامی که قصد داشتید به خدمت سربازی بروید با توجه به اینکه در آن زمان جنگ بوده با مخالفت پدر و مادرتان مواجه نشدید ؟

اگرچه پدران و مادران به دلیل اینکه فرزندانشان را دوست دارند گاهی اوقات رضایت نمی دادند که فرزندانشان در بحران جنگ به خدمت سربازی بروند . ولی پدر و مادر من به آن درجه از درک و شعور رسیده بودند که با حضور من در جبهه هیچگونه مخالفتی نداشتندو در آن زمانی که من در پست دیده بانی انجام وظیفه می کردم یکی  دیگر از برادران من نیز در جبهه حضور داشت و هیچ کدام حاضر نمی شدیم که به عقب جبهه بر گردیم . حتی یکبار به مدت چهل روز برای گذراندن آموزش دوره رنجری به عقب جبهه برگشته بودم از من تقاضا کردند که برای آموزش در پادگان بمانم اما ترجیح  می دادم که به خط مقدم جبهه برگردم و بالاخره برگشتم .

در مورد پست دیده بانی برای ما بیشتر توضیح دهید؟

پست نظامی من دیده بانی بود .در هر منطقه ای که این پست را داشتم 50 تا 100 متر جلوتر از خط مقدم بودم و بعد از اینکه مناطقی را که عراقی ها حضور داشتند شناسایی می کردم به خط مقدم        بی سیم زده اطلاع می دادم و آن منطقه به گلوله بسته می شد . ما در موقعیتی بودیم که صحبتهای ما توسط عراقی ها استراق سمع می شد . در گردان ما چند شمالی از منطقه تالش حضور داشتند که با یکدیگر به لهجه تالشی صحبت می کردیم تا عراقی ها متوجه حرفهای ما نشوند . در روز هایی که هوا آرام بود و گرد و غبار نداشت به وضوح عراقی ها را می دیدیم و تا زمانی که آنها شلیک نمی کردند ما هم تیر اندازی نمی کردیم اما وقتی ناجوانمر دیهای آنان را می دیدیم بی سیم می زدیم و رزمندگان خط مقدم آن منطقه را به گلوله و آتش می بستند .

وقتی می دیدید که همسنگران شما شهید می شدند چه حسی به شما دست می داد؟

جبهه جایی است که در آنجا هیچ تعلق و دلبستگی وجود ندارد . وقتی به جبهه می روید یعنی از  همه چیز دل بریده اید . وقتی می دیدیم همسنگران ما شهید می شدند فقط به این فکر می کردیم که باید بمانیم و با تمام وجود برای دفاع از حرمت خون ریخته شده و خاک مقدس کشورمان بجنگیم . دفاع از ناموس،شرف و خاک کشور ، هر لحظه غیرت و مردانگی را در ما زنده می کرد .

به نظر شما نقش گیلانیان در پیروزی چقدر است ؟

گیلانیان به سهم خود حضور مثبت و مؤثری در جبهه های جنگ داشتند .وقتی در یک گروهان    8 تا 10 سرباز گیلانی بود به همین ترتیب این تعداد در هر لشکر و تیپ بیشتر می شد . علاوه بر حضور رزمندگان گیلانی و رشادتهای آنان در جبهه، پدران، مادران، همسران، بلکه همه مردم گیلان به      گونه ای از جنگ حمایت می کردند و رزمندگان همیشه از ارسال آذوقه و دعا های آنان بهره مند      می شدند.

اگر قرار می شد بین شهادت و اسارت یکی را انتخاب می کردید کدام را انتخاب می کردید ؟

البته این سئوال سختی است .همیشه به شهادت فکر می کردم چون کاملاً از تعلقات مادی و معنوی دل بریده بودم اما اینکه اسیر شوم را فکر نمی کردم . اگر چه اسیران نقش مهم و مؤثری را در جنگ داشتند آنان سمبل پایداری هستند و با استقامت ، ایثار و کوله باری از خاطرات و تجربیات در خصوص رمز های موفقیت جنگ و نقش ایمان به خدا در پیروزی حق علیه باطل ، می تواننددر بیداری و آگاهی نسل جوان نقش بسزایی را ایفا نمایند .

سهم ارتباط با خدا و نقش دعا در پیروزی جنگ چقدر بود ؟

بار ها این اتفاق می افتاد که همسنگران ما شهید یا مجروح می شدند و هنگامی که یکی از همرزمان ما تیر می خورد و خون از بدنش جاری می شد دلها به هم نزدیک تر می شد و احساس می کردیم که خون  از بدن ما خارج می شود و این احساسات حاصل ارتباط با خدا و دعا در روزهای جنگ بود .

به نظر شما جبهه و جنگ چقدر در پرورش عشق به وطن و تقویت روحیه جوانمردی تأثیر داشته است ؟

به گفته بزرگان ما جنگ یک نعمت بود .چرا که ما بیشتر خودمان را شناختیم . و مردم ایران با شناخت بیشتر از یکدیگر ، یکدل و یکرنگ شدند و اگر این تعاون ، یکدلی و یکرنگی نبود نمی توانستیم هشت سال بجنگیم و در نهایت پیروز از میدان جنگ بیرون آییم . جبهه و جنگ در واقع حس عشق ورزیدن به وطن و هم وطن و تقویت روحیه مردانگی را در دفاع از ناموس و شرف احیاء نمود .

در یک جمله رمز پیروزی هشت سال جنگ تحمیلی را ذکر نمائید ؟

رهبری مقتدر و توانا که وقتی دستور می دادند همه مردم لبیک می گفتند و هم چنین حس تعاون ، اتحاد ، همدلی ، و یکرنگی مردم در دفاع از خاک پاک کشور از مهمترین عوامل پیروزی جنگ بود .

یک خاطره از جنگ برای ما بگوئید ؟

عراقی ها در جزیره مجنون سکو های ذخیره نفت ایران را تصاحب کرده بودند یک شب طی حمله ای به لشکر عراق ، سکو های نفت را آزاد کرده در آن منطقه جایگزین شدیم . سه یا چهار ماه بود که مرخصی نرفته بودیم ، درگیریها و عملیات ها خیلی زیاد بود . یک شب ساعت 2 تا 2:30 شب در حالیکه دلم خیلی گرفته بود با خدا راز و نیاز می کرد . در خلوت شب کسی جرأت نمی کرد سرش را از سنگر بیرون آورد . سنگر ها کوتاه بود و ما نمی توانستیم بلند شویم باید با حالت خمیده از سنگر بیرون می آمدیم . در حالیکه مشغول راز و نیاز بودم  ناگهان صدای یک موتور را شنیدم .

کسی به سنگر نزدیک می شد . آرام نگاه کردم .گفت: برادر بیداری؟ گفتم : بیدارم .گفت : آب داری به من بدهی ؟ گفتم : بله و به او آب دادم . آب را خورد و رفع خستگی کرد .  به او گفتم : چطور و با چه جرأتی با موتور به این منطقه آمده ای ؟ مگر نمی دانی که اینجا آخر خط است و هر لحظه ممکن است مورد هدف گلوله قرار گیری ؟ گفت : من همرزم شهیدچمران و شهید همت بودم . اکنون فرمانده سپاه پاسداران اقلید فارس هستم . همه همسنگران من شهید شده اند و من از خدا می خواهم که به زودی به آنان بپیوندم . می گفت : خدا را به آبروی شما سربازان پاک قسم می دهم که مرا به آرزویم برساند . این جملات را می گفت : در حالیکه عجز و ناله می کرد و اشک می ریخت . از جا برخاست و از سنگر بیرون رفت ، به من گفت : قرار است ما بیاییم و در این منطقه جایگزین شما شویم .

 با چشمانم رفتنش را بدرقه می کردم . هنوز 50 متر با موتور دور تر نرفته بود که یک خمپاره زمانی که بیشتر نیروی دریایی از آن استفاده می کرد بین زمین و هوا منفجر شد و بدنش را تکه تکه کرد .من همچنان با حیرت نگاه می کردم چون احساس کردم که به آرزویش رسیده است . بی سیم زدم ، نیرو ها آمدند و پیکر پاکش را که حتی قابل شناسایی نبود به عقب جبهه برگرداندند ، این خاطره همیشه در زهن من مانده و لحظه ای نیست که آن را از یاد ببرم ، چنین لحظاتی را زیاد دیده بودم ولی بیشتر از این تعجب کردم که هیچگونه با عجز و ناله از خدا طلب شهادت می کرد و خدا او را به آرزوی دیرینه اش رساند.

برای نسل جوان چه پیامی دارید ؟

جوانان امروز به آداب و رسوم و فرهنگ و اصالت خود توجه بیشتری نمایند . چرا که با نگاه کردن به گذشته ها ، به پدران و مادرانی می رسیم که با تمام وجود حتی با دادن خون فرزندانشان از جنگ حمایت کردند . ما در آن زمان در جنگ حضور فیزیکی داشتیم ولی امروز جوانان این مرزو بوم با پیشرفت در علم و فن آوری وآبادانی کشور و هم چنین مبارزه با تهاجم فرهنگی دشمنان می توانند از خاک کشور و ناموس خود دفاع نمایند

 اگر خدای نا کرده روزی جنگ شود شما با پسرتان خواهید رفت ؟

من گیلانی و تالش هستم . قوم نژاد تالش همیشه در هر جنگی سربازان و سرداران رشیدی داشته که از خاک وطن دفاع نموده اند . هر زمان که برای دفاع از خاک وطن به حضور من نیاز باشد در حالیکه تجربیات زیادی را از جنگ به یاد دارم حضور خواهم یافت و حتی پسرم را هم در هنگام ضرورت به جنگ خواهم فرستاد .

کلام آخر

آقای علی سینائیان یکی از شاعران گیلانی است که به زبان گیلکی ، فارسی و لهجه تالشی سرود های زیبایی دارد . شعر زیبای «سنگری ساختیم» یکی از آثار خواندنی وی درباره جبهه و جنگ است که این شعر در سال 1386 در یادواره سرداران شهید غرب تهران خوانده و مورد تشویق قرار گرفت .

 

« سنگری ساختیم »

سنگری ساختیم  / نه به وسعت خاکریز شلمچه /  نه به وسعت مجنون ، هورالهویزه / سنگری ساختیم / نه به وسعت  جغرافیای وطن / نه به وسعت دو مرز

سنگری ساختیم بی سقف / سنگری ساختیم از شجاعت رستم / تیر شدیم زکمان آرش / آتش شدیم به سان سیاوش / زیاد شدیم زحنجره ملت /  تیغ شدیم به دست عدالت / سنگری ساختیم / هم ستاره بود ، مهر/ هم خمپاره بود ،  ترکش / سنگری ساختیم با حسین فهمیده / با وضو و با سجده / خواندیم چنین با عشق / مغرور از این سرباز / مسرور نیاکانم / مغرور از نامش / هر رود که جاری بود