بازخوانی عملکرد توپخانه  در گفتگو با خسرو  زنبوری ؛

نخودی های زنبوری یعنی آتش سنگین

گفتگو از : سمیه اقدامی - قربانعلی هاتف وحید - داود گلی

 

اشاره : یکی از واحدهای  مهم لشکر ها در دوران دفاع مقدس ، توپخانه بود . اکثر فرماندهان جنگ این باور را داشتند که اگر توپخانه لشکر با آتش خوبی از آنها حمایت می کرد ، در عملیاتها موفق تر بودند. برای بخش بازخوانی عملکرد گردانی نشریه روایت هشتم ودر واقع برای هشتمین بازخوانی به سراغ « حاج زنبوری » رفتیم. ، او که هنوز اصطلاح نخودی های زنبوری ، به خاطر تلاشهای او در سمت فرماندهی توپخانه در ذهن رزمندگان باقی است.

حاج آقا که با بزرگواری قبول زحمت کرده وبه دفتر نشریه تشریف آورده بودند ،  از دوران کودکی ونوجوانی شان گفتند تا روزهای آغازین انقلاب اسلامی ودرگیری با منافقین و سختی هایی که در جنگ لهای شمال کشور برای نابودی آن خائنان به ملت ووطن کشیده اند. هر چند در طی هشت سال دفاع مقدس هیچ مجالی برای آموزش دیدن پیدا نکرده اما به قول معروف درس نخوانده ، مدرس صد مکتب شده است.

این پیش کسوت گرانقدر دفاع مقدس گیلان در سال 42 در صومعه سرا متولد و سراسر زندگی اش با مبارزه برعلیه دشمنان این نظام عجین شده است.در اولین ماههای شروع جنگ تحمیلی به عنوان بسیجی به همراه برخی همرزمانش به جبهه می رود وتا پایان جنگ در بسیاری از عملیاتهای دفاع مقدس حضور پیدا می کند ، چه با لشکر قدس گیلان وچه سالهای قبل از آن با قرارگاهها ولشکر های دیگر

مصاحبه مان حدود چهار ساعتی طول کشید. اما از آنجا که محور اصلی بحث وگفتگوی ما بازخوانی عملکرد گردان توپخانه است ، آن بخش از مصاحبه که مرتبط با بحث نبود را  فعلا چاپ نکردیم تا اگر مجال وسعادتی بود برای شما همراهان عزیز در آینده چاپ کنیم. هر چند آقای خسرو زنبوری پیش از سال 62 هم چند باری به جبهه اعزام شده اند اما از اولین اعزام هایشان در لباس پاسداری به بعد را می خوانید.

 

لطفا از ا ولین اعزامتان بفرمایید که در چه سالی، از کجا و با چه مسئولیتی وارد مناطق جنگی شدید؟

در سال 62 از واحد توپخانه لشکر 25 کربلا اعزام شدم که  فرمانده اش آقای تقی لو بود . مدتی به عنوان مسئول دسته و بعدا به عنوان فرمانده آتش باردر آنجا بودم.حدودا هفت ماه در  منطقه طلائیه ماندیم وبعد هم در عملیات والفجر 6 شركت كردم .سپس وارد قرار گاه نجف شدم  وبه عنوان يكي از فرماندهان و طراحان اصلی ، در طول هشت سال دفاع مقدس در بیش از هفتاد هشتاد درصد  از کل عملیاتها شرکت داشتم.

. توپخانه با یگانهای پیاده خیلی فرق می کند. گردانها یا تیپ های پیاده یا لشکرهای عملیاتی وقتي در جایی مستقرمی شد ند عملیات می کردند و یک هفته ای بر می گشتند ، نهایتا تا یک ماه - حالا چه تک اصلی باشد چه تک پشتیبانی – ودر عملیات بعدی برای بازسازی می آمدند.

اما توپخانه چنین نبود.آنهایی که در راس توپخانه بودند همیشه درمنطقه بودند. چه در لشکر عملیات بود، چه  نبود فرقی نمی کرد. بین فرماندهان توپخانه یا فرماندهان تیپ ها و گردانها نیزفرق است. فرمانده توپخانه درجریان  زیر مجموعه تمامی عملیات هاست . ، مثلا فرض کنیم می داند لشکر قدس یا لشکر امام حسین (ع)  می خواهد در کجا وچه کارهایی انجام دهد.تنها جایی که اطلاعات کامل وجود دارد درپاسگاه فرماندهی توپخانه هست که سریع باید بیاید وآنجا مستقر بشود تا برای هدایت عملیات ها برود . مثلا لشکر قدس در کربلای 5 شرکت کرد وبعد به  عقب برگشت  اما در کربلای 8.  حضور نداشت که من در کربلای 8 بودم که رنج فراواني كشيديم و  اكثر نیروهای ما شیمیایی شدند.

خدا رحمت کند « سردار یزدانی» که در  سانحه هواپیما شهید شد،  آمد با من صحبت کرد که بیا « توپخانه 40 رسالت » را تشکیل بدهیم .ايشان  بعد به عنوان فرمانده شروع به کار کرد و ما هم درکنارش اولین توپخانه گروه مستقل سپاه را تشکیل دادیم . اين يگان از تیپ بالاتر بود اما اندازه یک گردان نیرو داشتو من یکی از فرمانده هان و عنصر اصلی تشکیل دهنده اش  بودم که زیر نظر قرارگاه نجف مشغول به کار شد وبه جز من هیچ گیلانی ديگري در آنجا نبود. لازم است اين نكته را ياد آوري كنم كه حق گیلانی ها اصلا در جنگ تضييع شد بويژه تا زمان تشكيل لشكر قدس.درواقع  خیلی از  بچه های ما هر جا که حضور داشتند اثر گذار بودند اما  چون  لشکر نداشتیم بچه های ما همه پراکنده بودند.

 

تشکیل توپخانه سپاه در چه سالی وبا چه امکاناتی بود ؟

سپاه بعد از عملیات بیت المقدس شروع کرد به تشکیل توپخانه.آن هم با چندين  قبضه توپ غنيمتي که از عراق گرفته بود.در مجموع حدود 40 قبضه توپ 130، 152، 122،و 105 آمریکایی هم داشتیم .که براساس این  توپ های  غنیمتی ، توپخانه سپاه تشکیل شد که بعدا از هر لشکری چند قبضه  به آنجا دادند.در آن زمان ما حتی ابتدایی ترین وسيله توپخانه یعنی « زاویه یاب فرماندهی » را نداشتیم لذا به هنگام پرتاب گلوله توپ ، نمي توانستيم  آن را  خوب به هدف  بزنيم ودر نتيجه بايد چند گلوله را امتحان مي كريدم تا به هدف بخورد.

براي حل اين موضوع  ،  یک ارتباط بسیار صمیمی با برادران  ارتش پیدا کردم ،  رفتم در مرکز هدایتشان و اطلاعات را از آنجاکسب کردم. یکبار که توضیح  می دادند- با عنایت خداوند که واقعا شامل حال ما می شد - آن را به  حافظه می سپردم و سریع مطالب را می گرفتم. ضمنا با جدیتی که به خرج می دادیم در کارها و ماموریت ها موفق بودیم.  

ضمنا  سپاه آمد برای  عملیاتها چار ه اندیشی کرد . در واقع یکسری قبضه توپهایی ر ا خریداری کرد تحت  عنوان «کاتیوشا » .  اولین کسی که کاتیوشا را تحویل گرفت  و وارد سیستم کرد ، من بودم. یعنی من رفتم از خود بندر امام (ره)  از روی کشتی اینها را تحویل گرفتم و وارد سیستم سپاه کردم.اما نكته جالب توجه ايت بود كه من بعنوان فرمانده و نیروها و زیرمجموعه هایم از كار كردن با کاتیوشا سر در نمی آوریم .و این در زمانی است که عملیات بدر هم در پیش است.

 

این چه سالی است  و شما چکار کردید؟

سال 63 بود. من  وارد قرارگاه  خاتم شدم كه  ماموریت حضور در عملیات را به من  ابلاغ کردند.  من این قبضه ها را كنار پادگان حمید گذاشتم. هنوز جعبه هايش را هم باز نكردم . در واقع نمي دانستم چی به چی هست ؟ دو نفر از بچه ها که تقریبا وارد بودند را برداشتم  که حداقل 24 تا 48 ساعت آموزش ببینند اما  هردو ساعت به دو ساعت هواپیماهاي عراقي می آمدند و چنان بمباران می کردندکه  همه بچه ها زمین گیر مي شدند و اصلا  نمی توانستند تکان بخورند. ما در همان روز دو سه ساعت توانستیم آموزش مفید ببینیم وبعد ناچار شدیم به همان شکل  وارد عملیات شویم که البته خداوند کمک کرد و  بچه ها خوب کار کردند.

عملیات بدر اولین جایي بود که سپاه درآنجا مانور مي داد که آتش موثری دارد .کاتیوشا واقعا آتشش موثر  است و  ما هم آنجا خوب عمل كرديم . به خاطر همین قضیه تاپایان جنگ ، يگانها وقتي آتش سنگيني می خواستند می گفتند « نخودی های زنبوری »  را بفرستید و در عمليات ها همين رمزي بود. نخودی های زنبوری يعني آتش سنگين ر ابفرستيد بيايد.من فرمانده گردان توپخانه بودم  وزیر نظر قرار گاه خاتم بودیم.چون درجنوب درحال عمليات بوديم.

عراق از طریق غرب طلائیه می خواست بیايد غرب جزیره مجنون  که به  ما ماموریت دادند تا از طریق جزیره  به طرف طلائیه برويم .من ستون را حرکت دادم. درحين راه که داشتیم می رفتیم سه چهار بار مورد بمباران قرار گرفتیم وحدودا سی چهل شهید دادیم. امکانات وادوات  ما را هم زدند. بهر حال به مقری که براي استقرار ابلاغ کرده بودند رسيديم .وقتی استقرار پیدا کردیم، بچه ها گفتند عراق ساعت 9 شب قراراست تك انجام بدهد.من خیلی خسته بود گفتم ساعت 7 غروب  است   تا ساعت 8. مي خوابم شما بعد مرابیدارکنید . آمادگی داشته باشید .ضمنا بگويم سنگری دركار نبود و همه خاکریز بود. زیرش یک چیزهایی پهن کرده بودیم كه به اصطلاح منتظر دشمن هستیم .گردان های پیاده هم درجاي ديگر مستقربودند و ما آمده بوديم  ازآنهاپشتیبانی کنیم .

همينطور كه خوابیده بودم احساس كردم زمین مثل گهواره تکان می خورد. بلندشدم دیدم هیچ کس دور و بر من نیست ، فقط بی سیم ها داد و فریاد می کنند. دیدم بچه ها از شدت آتش که  عراق رويشان ريخته به خاکریزچسبيده اند.

عراق كه قرار بود ساعت 9 تک كند ، ساعت 8  شب تك كرده و ما را غافلگیر کرد .از طرف دیگر خط اول ما سقوط کرد. من اوضاع و احوال را نگاه کردم دیدم که دشمن  خيلي نزدیک ماست. به قرارگاه بي سيم زدم که ما در محاصره هستیم. در جوابم گفتند  امکانات رابگذاريد خودتان رانجات بدهيد.

اما من فکرديگري كرده وتصميمي ديگري گرفتم ؛ « یا شهادت یا پیروزی »  این شعار ما شد.

يك  بلندگوی دستی كوچك داشتم. آنرا به دست گرفتم تا با نيروها صحبت كنم .البته آتش شديد دشمن نمي  گذاشت. فضا واقعا  وحشتناک بود. ابتدا ترکش خورد نصف بلندگو دستی را برید. همین طور كه داشتم به  رزمندگان از شرايط وتصميم جديد می گفتم ترکشی آ مد وسيمش رابرید .به بچه هاگفتم اگر کسی شهید یا زخمی شد ، شما فقط کارخودتان را انجام بدهيد وكاري نداشته باشيد. گفتم  دراینجا یا شهادت است یا پیروزی. راه دیگری برای شما نمانده است.  در این عملیات حدود نصف بچه ها ، لر و نيمي هم ترک بودند.

یکی، دوتا گیلانی هم باما بودند. یکی خواهرزاده مرحوم آيت الله احسان بخش كه راننده ام  بود ، یکی هم سربازبود. دیدم کاملا ما محاصره هستیم. بعد حساب کردم در 1000 متری ما دشمن با تانکهايش در حال آمدن است.  برای اولین بار از ابتکارات خودم استفاده کردم که اصلا در حساب وكتاب هیچ جنگ نظامی این کار نمی گنجد.کاتیوشا هیچ وقت از 4 کیلومتر به  پایین را نمی تواند  بزند اما دشمن در 1200 متری ماست. یعنی ما عملا خلع سلاحیم. ما قبضه ها را  برداشتیم و زیر شان الوارهای بزرگ گذاشتیم و بعدبردیم بالا و سرشان را آوردیم پایین که تیر مستقیم بزند. یعنی ما مستقیم با کاتیوشا بزنیم. خط اول ما که کاملا سقوط کرده  بود ، عراقی ها با سرعت داشتند می آمدند.

به نيروها گفتم شما فقط بزنید و كاری به چیزی نداشته باشید. وقتي برا ی اولین بار آتش زيادي ریختیم دیدیم موثراست. تانکها همه ایستادند. لذا بچه ها گفتند این بهترین کارا ست. ما تانکها رازديم آنها هم شروع کردند به زدن ما . خلاصه  از ساعت 9 شب که شروع کردیم تا ساعت یک شب درگيري  ادامه داشت. بعد هر کس هر جا بود از خستگی خوابید. من هم جز همان خواب رفتگان بودم ساعت نه ونیم صبح هم جز اولین كساني بودم که بيدار شدم دیدم بچه ها خوابند ویکی یکی بیدارشان کردم.

به اطراف نگاه كردم. معلوم نبود چی به چی هست. 70 ماشین داشتیم که هر 70 ماشین را زده بودند . راننده اول و دومم را صدا زدم هر دو شهید شده بودند. راننده سوم كه خواهرزاده آقای احسان بخش بود را دیدم كه الحمدلله زنده است. بلندش کردم  جیپی  داشتم سوار بر آن شدم  به سمت خط رفتم. در آنجا فهمیدم که عراق شکست خورده و دیدم حدود چهارصد  تانكش درحال سوختن است. ودر بیش از هفت هشت هکتار به طور پراکنده جنازه عراقي افتاده است. این پيروزي  واقعا لطف خداوند بود.

بعد از عملیات بدر به مدت  3 ماه مرخصي رفتم وبعد به منطقه جوانرود در باختران ماموریت پيدا كردم. در آنجا منافقین تقريبا یک شرايط ، آرامي را تحت پوشش عراق داشتند. من به عنوان مسئول قرارگاه فجر و همچنين فرمانده گردان ، آنجا را تحویل گرفتم. اولین کسی را كه در آنجا دیدم آقای حجت حیدری بود كه منطقه را برايم توجیه کرد. عراق به علت امنيت منطقه تمام امکانات خودش را آورده بود در آنجامستقر كرده بود.

ضمنا این رويداد به سال 64 بر مي گردد و در قرارگاه فجر، از بچه های گیلان ، آقايان  ابراهیمی و فلاح در آنجا بودند. در اين زمان اجراي  عملیات والفجر 9  مد نظر بود . بحث های کلی درقرارگاه مطرح بود. لذا به ما ابلاغ شد کار اطلاعاتی مربوط به  عمليات والفجر 9 را شما انجام بدهيد.

ما براي اولین بار بصورت نيروي نفوذی رفتیم وارد خاک عراق شديم. اکیپ 9 نفره اي  بوديم كه 13 روزآنجا مانديم. نقطه به نقطه مناطقي را که باید طراحی می کردیم برای آتش ،  از نزدیک مختصات یابی کردیم و نقشه اش را کشیدیم که مشکلی در حین عملیات پیش نيايد. بعد برگشتيم و دو ماه بعد دوباره به مدت 8  روز به حلبچه و در بندیخان رفتیم .

 

از آن ماموریت شناسایی در خاک عراق خاطر ه ایی دارید ؟

بله  یک خاطره ای از منطقه سید صادق برای شما بگويم . سه نفر بودیم ، یک مازندرانی ، یک تهرانی ومن كه با هم به اين ماموريت رفتيم و متاسفانه  زبان عربي را بلد نبودیم . داشتیم بر مي گشتيم از طرف سید صادق كه یک مقدار راه آمديم ، دیدیم دو نفر ما را تعقیب می کنند. پیاده بوديم. من درجه سرگردی بعثي داشتم . آن دو نفر درجه سروانی داشتند. دیدیم دونفر ازنيروهاي اطلاعاتی عراق در تعقیب ما هستند. تا پیچ يك خیابان را رد كرديم ، كنار يك سینما ايستاديم. به همراهانم گفتم بیایید  برویم داخل سینما، اگر اینها ادامه  دادند و آمدن طرف ما ، اینجا درگیر می شويم در نهايت كار بعد باید سیانور بخوریم و دست عراقي ها نيفتيم.

ما همه ی آموزش ها را دیده بودیم . اما بحث سینما چیزی بود كه به ما نگفته بودند. یک نفر رفت باجه بلیط بگیرد کسی که در باجه بود سریع آمد بیرون و مارا بغل کرد وهدایت کرد به سمت داخل. ما متعجب شديم كه چرا اينطوري مي كنند . آن دو نفر مکث کردند و رفتند. و دنبال ما نیامدند. اینها ردیف آخر را كه پنج نفرنشسته بودند بلند کردندو ما را نشاندند. در حال فکر بودم که چه اتفاقی افتاده  ديدم یک  سيني پسته و از این چیزها آوردند.

و حدود 20 دقیقه آنجامانديم .آمدیم بیرون گفتیم حالا پول بدهيم پول ندهيم. شاید لو برويم ، حالا نه  زبان عربی ونه کردی بلدنبودیم. فقط با اشاره حرف مي زديم كه البته به لطف خدا ماجرا به خوبي تمام شد . یک ضعفی که دشمن داشت این بود که نیروهای ویژه شان  حرف نمی زدند. با اشاره حرف می زدند. ما هم با اشاره حرف می زدیم دررژيم بعث هم درجه  سرگردي خیلی بالا بود بعد فهميديم كه صدام دستور داده که از نظامیان پول نگیرند. ما که درجه بالايي داشتیم آنهابه ما احترام كردند وآن دونفر، ديگربه ماشك نكردند.  در واقع  خداوند کمک بزرگي  کرد و ما از آن ماجرا به سلامت خارج شديم .

.

اولین فرمانده توپخانه لشکر قدس چه كسي بود و شما چه زماني وارد لشكر قدس شديد ؟

اولين فرمانده ، آقای شعبانی اهل رودبار بودند . من  بعدا فرمانده توپخانه لشکر شدم  که در عملیات نصر  4 همراه لشكر بودم. در قرار گاه آقای  حضرتي سرپرست وقت لشكر قدس ، به من گفت در جلسه طرح ريزي عمليات وقتي  از من سوال کردند راجع به آتش عمليات ، چه بايد بگويم ؟ گفتم بگوييد كل آتش عمليات را به عهده مي گيرم ( البته  مسئول كل آتش غرب آقاي يزداني بودند) در جلسه  وقتی می گوید که کل آتش عملیات نصر 4 را لشکر قدس بر عهده می گیرد ،  يكي از فرماندهان باتجربه  فریاد می زند و می گوید اين حرفا چیست  آقا ؟ مگر  مي شود ؟ كه بعد آقاي يزداني مي گويند مسئوليت كل آتش را داديم به لشگر قدس و فرمانده اش آقاي  زنبوری است.لذا آنها راضي مي شوند و در عملیات نصر 4 کل آتش توپخانه طراحی اش با ما بود.. كه واقعا هم با 100% موفقیت توانستیم در عمليات اقدام كنیم.

ضمنا در بحث عمليات نصر4 هيچكس باورش نمي شد كه لشگر قدس بتواند از لابه لاي نيروهاي كماندويي عبور كند .گفتند در توان لشگر قدس نيست. تنها كسي كه حمايت كرد و مي گفت كه مي شود سردار مرتضي قرباني بود ، مي گفت بچه هاي گيلان مي توانند اين كار را بكنند مي گفت آقاي املاكي مي تواند اين كار را بكند خيلي ها مخالف ما بودند .تلاش ما را قبول نداشتن كه الحمد لله  بچه ها با 100% موفقيت ، كار شان را انجام دادند  که جاي شكر دارد خداوند آنجا به ما هديه داد.

 

استعداد توپخانه لشکر قدس آن زمان چقدر بود؟

یک گردان کامل بود. در مجموع ما در حدود سی گردان داشتیم. شهید املاکی فریاد می زد آقای زنبوری آتش! حالا توپخانه مشکلی که داشت این بود. امکانات دشمن به نسبت ما  3 به 1 بود. ما اگر 30 گردان داشتیم دشمن 90 گردان داشت. ما اگر فرض بکنیم یک لشکر داشتیم ، دشمن 3 لشکر داشت یعنی 3 به 1 بود. تکنولوژی ما نسبت به دشمن اصلا به حساب نمی آمد. عملیات که می کردیم از طرف دشمن فشار زیاد بود. بعد همه ، آتش می خواستند. آتش ما هم محدود بود. حتی دشمن برای تثبت تیر خودشان آتش می ریخت. ما برای عملیات خودمان نمی توانستیم آتش بگیریم. چون محدودیت گلوله داشتیم.

 

يعني در سال 66 هم مشکل امکانات نظامی داشتیم ؟

بله همچنان ادامه داشت زيرا همه چیز کمتر می شد و اضافه نمی شد .ما در زمان جنگ یک گلوله موشک کاتیوشا را تا بياوريم پاي  قبضه قيمتش 93 هزارتومان تمام مي شد وحال آنكه حقوق من چهار هزار و خوردی تومان بود. ضمنا درآن سالها بحث تحریم ها و بحث ندادن ها بود. بحث کمبود امکانات بود . دشمن هرچه مي خواست داشت .دركدام جنگهاي نظامي ديده ايدكه فرمانده توپخانه بيايد ودرخط خاكريزباشد؟ چرا ؟ چون نيروهاببينند فرمانده توپخانه لشکر با آنهاست ، هر چه دارد درطبق اخلاص گذاشته است . لذا  ما همیشه دو تا بی سیم چی بر می داشتیم و می رفتیم به خاکریز خط مقدم می چسبیدیم و به جای قرار گاه ، دربين نیروها بوديم که ببينند زنبوری خودش آنجاست.  

 

تلخ ترين خاطره شما مربوط به كدام عمليات است؟

در منطقه بانی نبوک در والفجر 10 ، تلخ ترین خاطره ام براي آنجاست. ما در قرارگاه فرعی نشسته بودیم.آقا ي عبدالله پور فرمانده گردان بود. گفتم آقا دشمن دارد مي آيد ؟ می گفت حاج آقا اصلا خبری نیست. فکر کردم زمانی ايشان  متوجه جنگ تن به تن مي شودكه ما یک گروهان رزمنده  از دست بدهیم. پس نشستم و  آتش عمليات را دوباره طرح ريزي كردم .

من و آقای  عبداللهی باآقای حزنی نشسته بودیم بچه ها عقب آمدند. آقای  عبدالله پور در خط بود.كه بعد ديدم عراق پاتك شديدي زد واين  زمانی بود  که  آقای عبدلله پور گفت حاج آقا آ مدند. همه به تلاطم افتادند. به آقای عبداللهی گفتم اگر قبول مسئولیت می کنید من آتش نزدیک رابریزم . گفت هر کاری می کنی سريعتر.. چنان آتشي ریختمكه دشمن عقب رفت و تیپش متلاشی شد.در واقع چون تجربه داشتم ازفرصت استفاده كردم.

صبح فردا که رفتم پیش آقای  عبدالله پور همه مرا در آغوش گرفتندوتشكركردند . اگرآن آتش نبود تمام رزمندگان به شهادت مي رسيدند. دراين منطقه اصلا امكانات نداشتيم.دشمن برای تثبيت خودش گلوله می ریخت. یعنی یک جنگ نابرابر بود. هواپيماها حالت لیزری شده بود. نقطه به نقطه ما را می زدند.

ما امكانات نداشتيم بعد درحين عمليات همه صدا مي زدند كه زنبوري آتش بفرست و حال آنكه آتش نبودتا من بفرستم! اگرتجربه ام از قبل نبود در والفجر10 كسي سالم بر نمي گشت چون دشمن مثل روز، منطقه راروشن مي کرد . شاید بیش از 20 بار آقای یزدانی من راهول داد ،تا گلوله ها كه مي آيد به من نخورد ، يكبار ديدم گلوله دارد به آقاي عبداللهي مي خورد پرتش كردم خورد به درخت .

 

آيا در جنگ مجروح هم شديد ؟

اسمم را گذاشته بودند ضد شيميايي! هركس با من مي آمد منطقه  شيميايي مي شد. الان ريه ا م چهل پنجاه درصد از كار افتاده دو بار هم عمل جراحي انجام دادم. در كل جنگ 3 بار موج گرفتم ولي تير و تركش نخوردم .

 

يك سوال عجيب ! فكر مي كنيد چرا شما به شهادت نرسيديد ؟

در اين خصوص خاطره اي دارم. يك بچه اصفهاني يك روز آمد و به من گفت آقاي زنبوري مي خواهم بروم مرخصي. دخترم مريض است! گفتم: يك ماموريت ويژه داريم كه ظهر فرداست انجام داديد بعد مي توانيد برويد همراه من بود با هم رفتيم طرح ريزي آتش را انجام داديم ، روي ميز آتش بوديم شروع كرديم به اجراي ماموريت. گلوله آمد؛ پهلوي ما دو نفر آن آقا تركش گرفت و شهيد شد من سالم ماندم . هر چه خدا بخواهد همان مي شود خداوند به هر كس يك عنايتي دارد .

 

يك ديدگاه اين است كه  خدمه قبضه توپخانه کمتر شهید می شوند چون از منطقه دورند آيا خاطره ای دارید از کسانی که در کنار قبضه به شهادت رسیدند و قبضه شان مورد  اصابت قرار گرفت؟

بله الی ما شاءالله. همه می گفتند توپخانه یعنی عقب ، يعني خط دو. در صورتی که آمار شهدا و فرماندهان  توپخانه  لشکری را بگیرید بیشترین آماررادارند. چرا عملیات کربلای 8 دیگر ادامه پیدا نکرد؟ به خاطر این که عقبه از بین رفت دشمن همه را زد. یکی از هدفهای دشمن زدن عقبه بود. هواپیماهای ما، یا آنها وقتی بلند می شوند اول توپخانه ها را می زنند. آتش را مي خواهند خاموش بكنند. کدام هواپیما را دیدید که به سمت خط پیاده بیاید؟ هیچ هواپیمایی نمی بینی. ما ده ها قبضه داشتیم که متلاشی شد. مثلا در عملیات بدر سي درصد   از نیروهای ما شهید شدند.

 

نمونه ومصداقي ازتوپخانه سپاه داريم كه دركل جنگ نتوانست خوب عمل كند ؟  مواردي كه خيلي خوب عمل كرد كجا بود ؟

نداریم. توپخانه در توان خودش کارش را انجام داد. با آن امکانات محدودی که داشتند ، به نحو احسن انجام مسئووليت مي كردند. بنیانگذار توپخانه در سطح سپاه ما بودیم. سردار شفیع زاده ، سردار زهدی، سردار یزدانی و سه چهار نفر دیگر.  ما معدود  افرادي بودیم که جز بنیان گذاران اصلی  شکل گیری توپخانه های سپاه بودیم.

بهترین و بارزترین جایی که توپخانه خوب عمل کرده در عمليات والفجر 8 بود. مي شود گفت اندازه 20 لشکر توپخانه ، عملکرد خوب داشته است. آنهم به دليل ابتکار و خلاقیتی که ( خدا رحمت كند ) شهید شفیع زاده انجام داد . بین بصره و فاو باتلاق بود. بعد یک جاده بود . رزمندگان از آن جاده باید عبور می کردند بعد می رفتند برای فاو.

آن موقع ما در جزییات کاربودیم. مثلا آمدند یک قبضه، دو قبضه ، توپ را در مسافت دور از هم گذاشتند تا عراق هیچ حساسیتی پیدا نکرد. با استتار کامل و با ضریب امنیتی بسیار بالا.  وقتی که عملیات شروع شد. لشکرها  و  تیپ ها اكثر نيروهاي دشمن را متلاشی مي كردند . مي دانيد چرا ؟ چون هر 5 کیلومتر ، 5 کیلومتر از طریق آتش سنگين توپخانه  از دشمن  استقبال می شد. يعني اول توپخانه آنها رامی زدند بعد ديگر يگانها می رفتند ،  5 کیلومتر بعدی. این طرح ریزی موفقي بود که توپخانه سپاه کرد تا نیرویی که می رسید به خود فاو دیگر دغدغه اي نداشته باشد. این بارزترین کاری است که توپخانه سپاه با كمترين امکانات انجام داد.

 

بفرمائيد هماهنگی بین توپخانه های سپاه و ارتش به چه صورتی بود ؟

در عملیاتها یک قرارگاهی داشتیم به اسم خاتم. که هم بچه های سپاه بودند هم بچه های ارتش . در آنجا مشخص می شد ماموریت فلان جا با چه كسي باشد. سپاه یا ارتش؟ كه البته معمولا با سپاه بود . ارتش هم می آمد کمک می کرد. به واحدهای ارتش، ارتشي ها دستور می دادند و به واحدهای سپاه، سپاه دستور می داد. طرح ریزی ، هدایت و مسئوليت با سپاه بود. معاونت را به ارتش می دادند که کمک هم باشند

 

حاج آقا ، پيش آمد كه  از توپ خانه سپاه خسته شويد؟

نه ما دوست داشتیم در توپخانه بمانيم .

 

ممنون از وقتي كه در اختيار ما گذاشتيد