اشاره : در سال گذشته ، صفحه اول نشریه قبل از فهرست را اختصاص داده بودیم  به چاپ عکس یا سندی ویژه از دوران دفاع مقدس.اما از امسال وبا اعمال برخی تغییرات در " روایت هشتم " این صفحه بصورت مجزا ودر صفحات داخلی قرار می گیرد. بنا داریم در هر شماره یک سند تاریخی و جذاب ازدوران دفاع مقدس – البته با تاکید بر گیلانی بودن سند – در این صفحه چاپ کنیم. هر چند به دلیل تعداد کم شماره های چاپ شده مان در هر سال و وجود برخی اسناد در اختیارمان ، با مشکل نبود سند مواجه نیستیم اما هم استانی های عزیزی که اسناد جذاب ومرتبط با شهدای گرانقدر گیلان وبطور کلی سالهای جبهه وجنگ دردست دارند می توانند آن را دراختیارنشریه روایت هشتم قرار دهند تا برای مشاهده همه مردم ومخاطبین عزیز چاپ گردد.

آنچه در ادامه می خوانید شرح مختصری است از سندی که در این شماره چاپ شده است :     

هفتم اردیبهشت سال 66  یک روز بعضی از فرماندهان و جانشینان گردانهای لشکر قدس طبق روال معمول که به همدیگر سرکشی می کردند، نزد بنده آمدند که شهیدان خوش سیرت، لاهوتی، رزاقی و آقای عبدالهیان و محمد عبدالله پور در این جمع حضور داشتند.

آنروز شهید خوش سیرت که معمولاً با هم شوخی می کردیم به بنده گفت: آقا...مدّتی است که کلّه شما بوی شهادت می دهد و نورانّیت و روحانّیت در صورتتان موج می زند.فکر می کنم زمان شهادت و عروج شما خیلی نزدیک باشد.

من هم سریع در جوابش گفتم: اتفاقاً بر عکس ، شما نور بالا می زنید و قرار است بپرید.من باید بمانم و برای دیگران تعریف کنم که شما چطور جنگیدید و به شهادت رسیدید.اینقدر هم مطمئن هستم که حاضرم طی نامه ای خطاب به حضرت عزرائیل-قابض الارواح - سفارش شما را بکنم.

این بود که همانجا کاغذی برداشتم و به عزرائیل ابلاغ کردم تا در آینده ای نزدیک ایشان را قبض روح نماید.شهید خوش سیرت با خنده و شوخی نامه را از من گرفت.فردای آن روز نامه ای مشابه به همان نامه با دستخط شهید خوش سیرت خطاب به عزرائیل در مورد بنده به دستم رسید.

این قضیه گذشت و من که در مراحل اوّلیه عملیات نصر4 شدیداً مجروح شده و در بیمارستان سینای تهران بستری بودم، خبر جانکاه شهادت خوش سیرت را شنیدم.

بعد از مدّتی که به شهرستان آستانه اشرفیه رفتم، دیدم نمایشگاهی از لوازم شخصی شهید و دست نوشته ها و عکسهای ایشان برگزار شده و از قضا همان نامه دستخط بنده به ایشان نیز در نمایشگاه برای تماشای عموم موجود است.خیلی هم شلوغ بود.

محّمد عبدالله پور هم در کنارم بود و وقتی به آن نامه رسیدیم به من گفت: هر کس که می آید و این نامه را می بیند، می پرسد این آقائی که این نامه را نوشته کیست و کجاست؟ وهمه می گویند عجب آدم بد چشمی بود!!

وادامه داد که خیلی دوست دارند تو را ببینند و من می خواهم بروم و از بلندگو شما را معرفی کنم و سپس راه افتاد که برود.

من که از شوخی های محّمد عبدالله پور و جدّیت او در این جور مواقع خبر داشتم و می دانستم این کار از او بر می آید و الان است که مرا ببرد، اوضاع را قمر در عقرب دیدم و دیگر ماندن را صلاح ندانستم و مانند عراقی ها فرار تاکتیکی را بر قرار ترجیح دادم.

راوی: یکی از همرزمان شهدا (که خودش نخواست نامش درج شود)

متن نامه سردار شهید مهدی خوش سیرت به برادر .... :

 

بسمه تعالی

به: عزرائیل

از: فرماندهی تیپ2

موضوع : ابلاغ ماموریت

با سلام، طبق هماهنگی قبلی که با هم نموده ایم بدینوسیله برادر...................که اینک در گردان امام حسین(ع) مشغول خدمت می باشند در عملیات آینده باید از جانب شما قبض روح گشته و از دنیای فانی به سوی عالم باقی سفر نماید.لطفاً زحمت کشیده وسایل سفر وی را فراهم نمائید.

از همکاری شما که در این چند سال برایم کشیده اید کمال تشکر را می نمایم.(والسلام)

 

همکار شما در زمین، مهدی خوش سیرت

8/2/66